تبلیغات
جو زده

جان برادر گریه کن...

سه شنبه 12 فروردین 1393

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

1

"جان برادر گریه کن ، پنهان شو در آغوش من"

خواندند این مرثیه را دیوار ها در گوش من

 

عشق است این تابوت که سنگینیش این سال ها

چون وزنه ی وامانده ای افتاده روی دوش من

 

دور از بَرَت هوشم نشد ، زیرا فراموشم نشد

چشمان بی پروای تو زیبای بازیگوش من

 

دوری شبیه کوه ها که کوچکند از دور ها

نزدیکتر گاهی ولی از جسم تا تن پوش من

 

بی آذَرَم ، خاکسترم، دریا گذشته از سرم

باران ببارد هم چه سود بر آتش خاموش من

 

این روز ها گوشم پر است از ناله ی دیوار ها:

"جان برادر گریه کن ، پنهان شو در آغوشِ من"


2

دریغ که همه ی آن چه بود هیچ نبود

گذشت مثلِ باد ، مثلِ دود ، هیچ نبود

 

یکی نبود ،جهان سوت وکور و خلوت بود

 به زیرِ گنبدِ سردِ کبود ، هیچ نبود

 

به نخ نمایی و پوچیِ لحظه ها که زمان

به غیرِ رشته ای از تار و پود هیچ نبود

 

ببین چه بارش سختیست ابرِ دوران را

وگر نه شعله ی ما را فرود ، هیچ نبود

 

به پشت هر در بسته که دست هایِ امید

به لطفِ ایزدِ منان گشود ، هیچ نبود

 

که گفت تا که لفی خسر ان الانسان را

زمان گذشت به خسران و سود هیچ نبود

 

همه درون توهم شناوریم ار نه

سقوط هیچ نبود و سعود هیچ نبود

 

زمان دروغ بود که در ظاهری فریبنده

چنان که با عظمت می نمود ، هیچ نبود

 

درون چشم خودت بین آیینه بنگر

هر آن چه توی دو چشمت نبود هیچ نبود...



و این مسیر عبث را...

سه شنبه 28 آذر 1391

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

نگاه کن قفست را پرنده ، کوچ دروغ است

و کوشش عبثت را پرنده، کوچ دروغ است

 

نگاه کن همه را با قفس چه خوب اجینند

شبیه شو به همین ها که بی سوال همینند

 

شبیه باش ، نپرس از محیط سرد و سیاهت

نگو چه شد ،به کجا رفت... آسمانت ، بال هایت

 

نگو قفس ، همه اینجا خوشند گر چه اسیرند

و شکر، آب و غذا چون که میرسد همه سیرند

 

تو هم به دانه و آبت خوشان خوشان طی کن

و این مسیر عبث را شبیهشان طی کن


نقطه ... سر خط

یکشنبه 28 خرداد 1391

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، 

آری ، هر آن چه گفته بودی واقعیت داشت

این مرد ، ترسو بود و از هر چیز وحشت داشت


از ریتم موزونی چنین ناکوک می ترسید

او مثل سگ از این شبِ مشکوک می ترسید


دور و برش ویرانه ای منحوس را می ماند

دنیای وهم انگیز او کابوس را میماند


مردی که قانون جهانش را نمی فهمید

هیچ آدمی اینجا زبانش را نمی فهمید


اینجا که انگار عشق یک حسِ مجازی بود

جبرِ جهانش منطقِ محضِ ریاضی بود


منطق به غیر از رشته ای ارقامِ مبهم نیست

دنیای بی احساس جایی جز جهنم نیست


آری ، هر آن چه گفته بودی واقعیت داشت

اما خودِ این مرد از این ترس نفرت داشت


مردی که باغِ عمر را بی برگ میدانست

گاهی علاج درد خود را مرگ میدانست


یک روز رفت و یک قدم مانده ، عقب برگشت

از ترسِ شب آمد دوباره سمتِ شب برگشت


ذهنش اگر آن روز به دستش امان می داد

یک لحظه آن تیغِ کذایی را تکان می داد


و بعد شاید آسمان یک رنگِ دیگر داشت

و ریتمِ خوف آلودِ  شب آهنگِ دیگر داشت


در این جهنم مرگ یک تصمیمِ راحت نیست

گر چه ، تحمل کردن و ماندن ، شجاعت نیست


هر چیز گفتم دیگر از این ترس کافی بود

این حرف ها هم واقعا مفت و اضافی بود


تا کی کشیدن ، رنجِ ممتد را نمیدانم

نقطه...  ولی از نو سرِ خط را نمیدانم...

از عشق که بمب اتم شد در سیاهی

شنبه 2 اردیبهشت 1391

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

دود سیگار را که بیرون داد دلم سوخت... شاید بیشتر برای خودم

دود سیگار چرخید و چرخید و در سیاهی بینهایت شب گم شد

گلوی من مثل همیشه از طعمِ سیگار تلخ شده بود. لبخندی تحویلش دادم. کم کم داشت لبخند به لب گریه ام میگرفت. دلم میسوخت... شاید بیشتر برای خودم 

 

از عشق که بمب اتم شد در سیاهی

تا دود سیگارت که گم شد در سیاهی

 

امشب قمر از عقربِ من دلبری کرد

آتش  ، زد و سیگار را خاکستری کرد

 

تاریک بود و بوی دریا بود و ماهی

و دودِ سیگارت معلق در سیاهی

 

دیوانه ها مثل من امشب ترس دارند

آری... قمر ها هم از عقرب ترس دارند

 

باید که  فندک بویی از آتش نمی برد

چشمم به دود پنبه ای ماتش نمی برد

 

دنیای من هر روز جورِ دیگری بود

هر روز درگیرِ غمِ مبهم تری بود

 

شک بود و تنهایی و تردید و دوراهی

بیهودگی ، پوچی ، توهم ، بی پناهی

 

یک زندگی ِ بی نظیرِ پوچ تا شب

گردش به دورِ یک مسیرِ پوچ تا شب

 

فندک صدایی کرد و آتش شعله ور شد

در تلّ ِ هیزم ها سیاوش شعله ور شد

 

سهم سفیدی ها سیاهی بود و پوچی

تنها گناهت بی گناهی بود و پوچی

 

و دود در چنگالِ شب بی رنگ می شد

کم کم دلم بی هیچ علت تنگ می شد

 

دلگیر بود و سینه اش میسوخت از درد

مردی که بر احکامِ شب ایمان نیاورد

 

مردی که در پوچی دم از آینده سر داد

مردی که هق هق بود اما خنده سر داد

 

عالم حصاری بود و ما زندانیانش

دنیا جهنم بود و ما هم بانیانش

 

دیوار هایِ شهر ما تا آسمان رفت

خیر و خوشی از صفحه هایِ داستان رفت

 

از صبح دنبال دو لقمه نان نمی بود

انسان اگر گرگِ همین انسان نمی بود

 

نفرت نمی چرخید و بر باور نمی خورد

و دوستی از دوستش خنجر نمی خورد

 

دیگر کسی اظهارِ بیزاری نمی کرد

در پشت لبخندش کسی زاری نمی کرد

 

مانند رویای خوشِ یک آرزو رفت ...

انسان درونِ منجلابِ خود فرو رفت

 

دنیا شکست و وحشت و سرخوردگی شد

سهمِ بشر از زندگی افسردگی شد

 

ای وای اشعارم شعاری شد دوباره

آن جور که دوسش نداری شد دوباره

 

سیگارِ بی جان ،  مُرد و بر خاکستر افتاد

نقشِ نگارِ یار روی ساغر افتاد

 

دنیا تمامش مهر شد ، تردید ها رفت

عشق از خودش بیگانه شد در بستر افتاد

 

اما تمام قصه ها زیبا نبودند

روزی که احساسات با منطق در افتاد

 

آن روز احساسات رفت و گشنگی ماند

سودای نان بر شانه ی نان آور افتاد

 

نان سازی و نان آوری سهم پدر شد

فرزند سازی روی دوش مادر افتاد

 

این اتفاقِ نسل های قبلِ ما بود

که سال ها از مهر تا شهریور افتاد

 

دور و برم چرخید و در خود جابه جا شد

ناگه جهان بر ساحل بابلسر افتاد

 

تاریک بود و بویِ دریا بود و ماهی

و دود سیگارت معلق در سیاهی

 

از گنگی ام شک در سرت دلواپسی کرد

چشمان من را چشم هایت وارسی کرد

 

افتاد حسِ مبهمم  یک آن به چنگت

و محو شد در عمقِ چشمانِ قشنگت

 

از دود سیگارت که گم شد در سیاهی

و عشق که بمب اتم شد در سیاهی...

 


کتاب هایی که قصد خریدشان را در نمایشگاه امسال دارم:

شاید با این وضع نشر همان بهتر باشد که فعلا اصلا کتاب چاپی نخوانیم یا حداقل برویم همان کتاب های چاپ قدیم و کلاسیک را مرور کنیم تا اوضاع از این بلبشو رهایی پیدا کند.

 اصلا نمایشگاه کتاب رفتن در این چند ساله ی اخیر طبق تجربه ی شخصی خودم کاملا عبث و بیهوده است البته برای عده ای که به دنبال کتاب های خواص عسل و رنگ آمیزی و مجموعه جک و اس ام اس و کلمات قصار و دیوان های سانسور شده  ی اشعار و رمان های بی سرو ته و با سرو ته( که با ممیزی رسما بی سر و ته شده اند) هستند میتواند جای مناسبی برای وقت تلف کردن باشد اما برای قشر کتاب دوست مفت هم نمی ارزد(البته نظر شخصی خودم بود)

اصلا کتاب چاپی در این عصر تکنولوژی فقط به هدر دادن سرمایه های ملی پای چوب و کاغذ و چسب و رنگ و جوهر بوده  و با ورود تبلت های پیشرفته و ایبوک ریدر های جدید فقط یک اصرار مسخره بر یک قالب پوسیده است. دیگر گذشت زمانی که یک کتاب بی رنگ و رو با چاپی سنگی و وزنی عجیب غریب دست به دست میگشت و عاشقان کتاب و کتاب خوانی را تغذیه میکرد.

مخصوصا در دیار و مرز پر گهر ما که کتاب های خوب را با ترجمه های من در آوردی و سانسور های بیمار گونه به گند میکشند و کتاب های دری وری و بی سرو ته خود را روز و شب از 12000 رسانه و تریبون توی مغز ملت کتاب گریز میچپانند.

اما من خودم اگر کتاب بخرم معمولا کتاب شعر میخرم.

اولین کتابی که امسال به نظر من ارزش خریدن دارد کتاب "دیو در من ، فرشته در من" از دوست و شاعر بزرگ آقای علی اکبر یاغی تبار است. اشعار صریح گزنده بدون سانسور(به خاطر نوع نشر) و عمیق این مجموعه معیارهای با ارزش بودن  این اثر هستند. امیدوارم این اثر همچون مجموعه "جوانمرگ نامه" این شاعر بد چاپ نباشد و علیرغم نوع انتشارش خوب بفروشد.



 دومین کتاب ، کتابِ "پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو" از دکتر مهدی موسوی عزیز است که اگر چه باید به نمایشگاه سال قبل میرسید دچار مشکلاتی از جانب برادران فضول و "دخالت در هر زمینه بکن" این مرز پر گهر شد و امسال نمیدانم به چه ترفندی قرار است به فروش برسد. البته نسخه الکترونیکی این اثر در اینترنت به طور رایگان و با رضایت شاعر پخش شده اما من حداقل برای حمایت از شاعر حاضرم  این مجموعه واقعا ارزشمند را خریداری کنم گر چه به خرید کتاب "حتی پلاک خانه را" از این همین شاعر هیچ تمایلی ندارم.

 

 

رحیم رسولی را هم از سال ها پیش میشناسم. طنز های قوی و ادبیات پرمایه ی او را دوست دارم و اگر چه از نحوه ی خرید کتاب او نیز با نام "دارکوبیسم" بیخبرم اما خیلی به تهیه مجموعه ی چاپی آقای رسولی علاقه مندم.



و باز هم شعر:


یه برقِ مجهولی توی نگاته

که آدم و میبره آب میکنه

یه حس گرمی داره با تو بودن

که قلبِ سنگیمو خراب میکنه

 

من وقتی دارمت کنارم ، خوشم

غصه ها انگار از تو وحشت دارن

دستای من دستاتو میپرستن

به گرامای وجودت عادت دارن

 

تو یه پری هستی که توی قلبم

از میونِ قصه های دور میاد

رقص قشنگت منو مست میکنه

وقتی صدای شور و ماهور میاد

 

وقتی میرقصی همه چی وا میسته

دنیا داره انگار نگات میکنه

یه چیزِ آسمونی تو رقصته

که آروم از زمین جدات میکنه

 

حسه منه یا یه خیاله پوچه

فرقی نمیکنه ، تو بینظیری

تو یه پریِ واقعا خوشگلی

که توی دست دیوِ شب اسیری

 

دیوی که از توی کتابا اومد

یه شبه هر چی خوبی بود و دزدید

خونه ی اسباب بازی رو آتیش زد

هر چی که اسبِ چوبی بود و دزدید

 

دیگه نذاشت خیال کنیم که اینجا

جای قشنگی برا خندیدنه

یه دنیای عجیب برای ما ساخت

که همه جاش از سنگ و از آهنه

 

 

یه دنیای پر از بدی و زشتی

یه دنیا که از قانوناش بیزارم

یه دنیا که بدم میاد همیشه

پامو توی خیابوناش بزارم

 

اما تو مثل برف سفید و پاکی

دیو نمیتونه با تو در بیفته

شیشه ی عمره دیوِ شب رو بشکن

کی گفته محکوم به شبیم؟؟؟ کی گفته؟؟

 

داستان ، داستانِ مضحکی ست

پنجشنبه 20 بهمن 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، مقاله، 

ماهی قرمز چرخ می زد ، چرخ میخورد

و عاقبت در گوشه یِ تُنگِ خودش مرد

 

با شوق و ذوقش توی تنگش چرخ میزد

آن روز ها که فلس هایش برق میزد

 

آن موقع تنگش خانه ای مخصوصِ او بود

حجمِ درونِ تنگ اقیانوسِ او بود

 

ده بار ، صد بار و هزاران بار چرخید

چون دایره در جبرِ آن دیوار چرخید

 

هر ساعت و ثانیه اش تکرار میشد

کم کم از آن تنگ و جهان بیزار می شد

 

گر چه اسیری بود او در مشت تنگش

دلگرم بود از بی کرانِ پشتِ تنگش

 

با نور صبح ، امید در او ریشه میخورد

میرفت سمتش ، ناگهان به شیشه میخورد

 

گاهی که نور از پنجره به ظرف میزد

با عکسِ خود بر رویِ شیشه حرف میزد:

 

این تنگ کوچک خانه و دنیایِ من نیست

اینجا که میبینی رفیقم جایِ من نیست

 

از شرحِ دنیایم زبانم گر چه گنگ است

دنیای من قدر جهانِ پشتِ تنگ است

 

آن جا که یک قوسِ بلوری ، سد نباشد

آن جا که جبرش ، چرخشی ممتد نباشد

 

آن جا که باشم بی نهایت شاد هستم

در بی کرانش تا ابد ، آزاد هستم

 

ماهی قرمز چرخ می زد چرخ میخورد

تا عاقبت در گوشه یِ تنگ خودش مرد

 

که تُنگ ها تقدیرِ ماهی هاست انگار

هر کس درونِ تنگِ خود ، تنهاست انگار


*********

 معرفی کتاب:


شالی به درازایِ جاده ی ابریشم

کتاب خوبی که خیلی وقت پیش خواندمش. کتاب دارای روایتی بسیار احساسی و مدرن از یک دختر مهاجر ایرانی در فرانسه است.


نویسنده: مهستی شاهرخی      


لینک دانلود کتاب

 



معرفی فیلم:

Dogville

این فیلم برخلاف فیلمی که در پست قبل معرفی اش کردم کاملا چیزیست که هیچ وقت نخواستم نگاهم به جهان مثل آن باشد اما متاسفانه انگار می شود واقعیت حاکم بر دنیای امروز ما را در قالب البته کمی شعار زده ی این فیلم دید.


نویسنده: Lars von Trier                 کارگردان Lars von Trier

محصول سال 2003

 

لینک IMDB


 

*********


توی تردیدِ دوستت دارم

جز تو چیزی مرا دچار نکرد

هیچ دستی به دادِ من نرسید

هیچ عشقی مرا مهار نکرد

 

در سراشیبیَت به سمتِ سقوط

رفتم و توی چاه افتادم

چنگ من ماه را به کف نگرفت

توی چنگال ماه افتادم

 

ماهی قرمزی شدم که مرا

دختر پشت تنگ عاشق کرد

ماهی قرمزی شدم که شبی

گوشه ی تنگ کوچکش دق کرد

 

سال هایی که طی شد از پس هم

همه را بی بهار میدیدم

بی تو این باغ بی تفاوت را

خشک و بی برگ و بار میدیدم

 

کاش روزی دوباره برگردی

تا که از نو زمین نفس بکشد

تا دوباره پرنده ی قلبم

برود ... پر از این قفس بکشد

 

کاش روزی دوباره برگردی

 تا که خورشید ما طلوع بکند

تا که دستی که گفت باید رفت

از نو این قصه را شروع بکند

 

 کاش روزی دوباره برگردی

تا درخت از بهار پر بشود

شاخه ها در شکوفه رقص کنند

باغ از برگ و بار پر بشود

 

کاش مثل قدیم ها می شد

ما دو تا بی قرار هم باشیم

کاش حتی برای یک لحظه

من و تو در کنار هم باشیم...

نگاهم کنید ...

سه شنبه 1 آذر 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، تحلیل، 

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

 بوف کور - صادق هدایت

 

آغوشِ سردِ خسته یِ من ، بی تو ایستاد

با دست هایِ بی رمقت شب ادامه داشت

تنهاییم درون تنی مرده پیچ خورد

صد سال لعنتی  که فقط شب ادامه داشت

 

با زخم هایِ مثلِ خوره رویِ روحِ من

با دست هایِ بی رمقی که مرا شکست

آغاز داستان تو نبودی ، دو چشم بود

با سایه ای که جغد شد و بر شبم نشست

 

شب بود خواب جسمِ تو را در خودش کشید

شب بود باد جسمِ مرا برد با خودش

لعنت به شب ، به خواب  ، به این باد لعنتی

مردی نشست  و ساغر غم خورد با خودش

 

مردی که توی خواب و خیالش شبیه من

دست تو را گرفت ، به ایوان تو را کشید

بعدش نشست خیره به چشمانِ بسته ات

تا صبح رویِ سطحِ قلمدان تو را کشید

 

جایی مسیر بود که در تو تمام شد

پیچید تویِ یک چمدان  ، داستانِ تو

و دفن شد درونِ شبی که هراس داشت

از خانه هایِ سقف مثلث نشانِ تو

 

دیگر تمام شد و من عادت نمیکنم

به سایه ای که تا ابد ، همسایه ی من است

به  درد هایِ مضحکِ من ، خنده میکند

هر شب مخاطبم که همین سایه ی من است

 

 *********


 معرفی کتاب:


چاهِ بابِل
کتابی که فقط باید خواندش هیچ گاه در قالب تحلیل و تفسیر نمیگنجد به جرات میتوان گفت یکی از بهترین رمان های فارسی است شاید بهترینشان.


نویسنده: رضا قاسمی      


لینک دانلود کتاب

 



معرفی فیلم:

فیلمی که نوع تفکرش را دوست داشتم شاید همیشه آرزویم این بوده این گونه به دنیا نگاه کنم این طور بیندیشم و این طور زندگی کنم.

Big Fish

نویسنده: Daniel Wallace                  کارگردان Tim Burton

محصول سال 2003

 

لینک IMDB


 



*********

نگاهم کنید ... نه اصلا این وضع چطور قابل تحمل خواهد بود وقتی حتی نمیشود با اطمینان در باره ی همین لحظه ای که در آن هستیم اظهار نظر کرد. اجازه بدهید نظریه پردازی کنم اصلا چه کسی گفته ما در تمام طول زندگی در نقشِ یک شخصِ واحدیم. شاید این فقط تصور و برداشتی معمولی از همین لحظه ی حال باشد مگر غیر این است که انسان در گذشته ی خود چیزی به جز خاطرات ندارد در خودتان یک لحظه جست و جو کنید آیا سال قبلتان ماه قبلتان روز ساعت و یا حتی دقیقه ی قبلتان تنها خاطره ای در آرشیو ذهنییتان نیست.

 اگر به کسی همین خاطرات را بدهند نه تنها می شود شما بلکه خودش هم تصور میکند سال ها به عنوان شما زندگی کرده شمایی که شاید خاطراتتان برای شخصی دیگر باشد حال با بسط این موضوع حلقه ای از خاطره ها به وجود خواهد آمد که مبدا و مقصدش شما خواهید بود در نتیجه ما زندگی نمیکنیم بلکه در فاصله های زمانی کوتاه خاطراتمان به نوعی آپدیت میشود نه  فقط در قالب همان جسم شاید در قالب هر جسم دیگر تنها کافی است تمام خاطره ها تا آن بازه زمانی به علاوه ی اطلاعات همان بازه زمانی در آن قالب جدید قرار بگیرد پس مرگ وجود نخواهد داشت چون زندگی هیچ وقت وجود نداشته است.

 یک لحظه به یاد میاورید و یک لحظه به یاد نمی آورید همان طور که اگر خاطرات یک انسان 70 ساله را از او بگیریم او مانند یک کودک تازه به دنیا آمده میشود که انگار اصلا زندگی نکرده و اگر به یک نوزاد تازه به دنیا آمده خاطرات انسان 70 ساله را بدهیم همان نوزاد تصور میکند 70 سال زندگی کرده و کم و بیش آن را به یاد هم می آورد. پس ما میتوانیم یک نفر نباشیم و در هر لحظه با خاطرات منحصر به فردی زندگی کنیم اما وقتی در یک لحظه یک نفره خاصیم فقط همان لحظه و لحظه های خاطره شده ی قبلش را به یاد میآوریم و جالب اینجاست که جای شبهه ای برایمان وجود ندارد که سال ها همین شخص بوده ایم.

نگاهم کنید... من سال ها بسط تفکر بالا بوده ام با این تفاوت که روی یک تداخل تصادفی تمام خاطراتم به هم پیچ خورده اند. اعتراف میکنم که دیوان های فراوانی دارم شعر نوشته ام داستان نوشته ام آهنگ ساخته ام نقاشی کشیده ام خطاطی کرده ام ساختمان ساخته ام گله ها را به چرا برده ام شیر گاو دوشیده ام زخمی شده ام زخمی کرده ام کشته ام عشق ورزیده ام خندیده ام و گریه کرده ام. خود من بودم که به ایران تاختم و همه جایش را به آتش کشیدم من بودم که دروازه های ارگ کرمان را گشودم عهد نامه ترکمنچای را امضا کردم قلیان ها را شکستم مشروطه خواستم و مجلس را به توپ بستم ترور کردم اعدام کردم هواپیما ساختم قانون نسبیت را کشف کردم حلاج را به دار کشیدم و روی صلیب ذره ذره جان دادم.

نگاه میکنم به خودم ... که من خدا هستم که من به تنهایی یک جهانم نه به خاطر این که به مرتبه ای رسیده باشم که بفهمم همه چیز منم و در مرکز هستی قرار دارم  بلکه به خاطر این که دریافته ام هیچ چیز نیستم که اصلا جهانی وجود ندارد که مرکزی در کار نبوده و نخواهد بود هیچ اختیاری وجود ندارد چون چیزی برای انتخاب نیست هیچ قدرتی در کار نیست که بی نیاز بودن یعنی همین که خدا بودن غیر از این نیست.

 

اجتناب ناپذیر بود

دوشنبه 28 شهریور 1390

نویسنده: معین امیری |

نشسته بود سه تار به دست می اندیشید به زمانی که در آسمان پر ستاره ی شب نقطه ی نورانیِ ستاره مانندی را دیده بود که داشت حرکت می کرد. حیرت انگیز بود که ستاره ای حرکت کند آن هم در سکون رعب انگیز هزاران ستاره ی چشمک زن.

 

هزار قرنِ مداوم صدای هق هق بود

درون فاصله هایِ عمیقِ تاریخی

بشر خطوط غمش را به پشت سنگ نوشت

هزار نسل عقب تر به شیوه ای میخی

 

درون ِ غربت و تنهاییش به شک چسبید

 به حکمِ جبر ، خودش را به سرنوشت سپرد

دوباره بچه شد و از رَحِم به خاک افتاد

دوباره پیر شد و طبقِ آنچه باید ، مُرد

 

در این میانه خودش را درون خود گم کرد

و آنچه شد که نمی داند از کجا به کجاست

تمامِ راه بیابانِ بینهایت شد

که وحشتی ابدی سهمِ نسلِ انسان هاست

 

هزار تیغ که روی هزار رگ زده شد

هزار حلقه ی داری که بر گلو پیچید

هزار بسته ی قرص و هزار شیشه ی سم

هزار مغز که با تیر بر زمین پاشید

 

 

چه وحشتی است که انسان دچار آن شده است؟

چه خوابِ درهم و آشفته و غم انگیزی ست؟

کدام کارِ نکرده ، کدام جرم و گناه؟

بشر برای چه محکومِ این چنین چیزیست؟

 

فلاسفه همه شان بین متن می مردند

و دین نگاه شریفش در آسمان گم شد

 بشر درون خودش توی اوج تنهایی

اسیر دغدغه ی نان و آب و گندم شد

 

نشست  ، گریه شد و توی خود مچاله خزید

کسی که در پسِ دوران ، پیِ حقایق بود

درون فاصله های عمیقِ تاریخی

هزار قرنِ مداوم صدای  هق هق بود

 

آن شب باد از سمت بارو ها می وزید به خانه های چوبی و حشره های دریایی وز وز کنان هر سوراخی را می پلکیدند. مرد ها نانو ها را آویز کرده بودند به میله های چوبی و در سکوت ملسِ بندرگاه چرت میزدنند. دریا همیشه انقدر ها هم آرام نیست اما در آن شب موج میخورد و تماشای انعکاس نور بر روی این امواج عاشقانی را که آمده بودند تا صبح دست در دست هم به منظره ی بی کران دریا نگاه کنند به وجد می آورد.

 فلورینتینو آزیرا بعد از سرکشی به بخش کارگران و نظارت سرسرانه از کشتی هایی که همان شب از پایین رودخانه رسیده بودند در بندرگاه قدم میزد و به روزهای گذشته می اندیشید. از زمانی که فرمینادازا را در مراسم اهدای جوایز جشنواره ی شعر دیده بود دوباره به خودش این اجازه را میداد که به او فکر کند. او سال ها بود که داشت در این عشق یک طرفه زندگی می کرد و در دوره های طولانیِ بعد از جنگ های داخلی و شیوع وبا حتی یک لحظه هم آتش عشقش از شعله نیافتاده بود اما حال که کمی منطقی مینگریست خود را در باروی غم زده ای میدید که ملوانان دریایی بعد از گذراندن شب های طولانی عیاشی در شرابخانه های حاشیه بندر گوشه ای بی رمق افتاده بودند یا داشتند هر چه نوشیده بودند را بالا می آوردند اما فرمینادازا زنی بود از خانواده ی اشراف که در این لحظه با آرامش کامل در کنار دکتر خوونال اوربینو خوابیده بود و خواب کافه های آفتاب گیر و بازار عتیقه جاتی را میدید که در سفرهای طولانی دریاییش به اروپا در روزهای اول ازدواجش با دکتر اوربینو از آن ها لذت برده بود.

 آیا سرنوشت او و فرمینادازا به جز به دست طوطی سخن گویی میتوانست رقم بخورد که با بازی دادن دکتر اوربینو بر روی شاخه های درختِ انبه ی چند ده ساله باعث سقوط و مرگ نا به هنگام دکتر شد تا چند سال بعد  فرمینادازا و فلورینتینو آزیرا بر روی یک کشتی با پرچمِ بر افراشته ی شیوع وبا چندین بار مسیر رودخانه را تا ابدیت تکرار کنند. البته این ها همه فکرهایی بود که در این شبِ تابستانیِ بندرگاه از ذهن فلورینتینو آزیرا میگذشت و خود او نیز میدانست که فقط آرزوهای خود را مرور میکند سرنوشت هیچ وقت حتی بعد از گذشت هفتاد سال اینگونه رویی خوش به همان پسرکِ کهنه پوشِ عاشق نشان نمی داد. فلورینتینو آزیرا همچنان که به روزهای گذشته می اندیشید و با خود فکر میکرد تمام این سال ها و تمام این رنج ها اگر چه بیهوده بود اما "اجتناب ناپذیر بود".

 

هرشب تو و تار و تراس و طعمِ دردی که...

یکشنبه 16 مرداد 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، داستان، 

دلت که میگیرد ، دست ها را دخیل میکنی روی نرده های تراسی که هیچ وقت نداشتید و زل میزنی به شمعدانی های توی باغچه ، اهمیتی هم نمیدهی که نه باغچه ای در کار است و نه گلی به نام شمعدانی. وقتی دلت میگیرد دوست نداری به این چیز ها فکر کنی.

 

هرشب تو  و تار و تراس و طعمِ دردی که...

هر شب ، حیاط و باغچه ، گل های زردی که...

هر شب غم و این غربتِ دل گیرِ بی پایان

هر شب نگاهِ خسته یِ مایوسِ مردی که...

هر شب به شک افتادن و تردید در هر چیز

با برقِ سحر آمیزِ تیغ ، این جسمِ سردی که...

 

 زل میزنی بر پنجره که باز خواهد ماند

این تکّه از قصّه که بی آغاز خواهد ماند

زل میزنی در خاطراتش ، خوب میدانی

این ارتباط مخفیانه  راز خواهد ماند

زل میزنی بر بال هایِ بسته یِ پشتت

یک آسمان در حسرتِ پرواز خواهد ماند

 

تاری به دست و خود مچاله گوشه ی دیوار

مضراب می لغزد به روی سیم های تار

تا  تف کنی طعمِ گذشتِ روزگارت را

هر شب کنارِ  تلخیِ ته مزه یِ سیگار

با ریتم ، با یک حالتِ موزون و نظمی خاص

تکرار، هی تکرار ،هی تکرار، هی تکرار

 

دیوانه میخوانندت و بر باد خواهی شد

در شهر خود هم احمقانه یاد خواهی شد

دنیا تو را بر خود نمیتابد تو هم ناچار

از این زمینِ پست استرداد خواهی شد

غصه نخور گر چه قفس بسیار دلگیر است

یک روز میمیری سپس آزاد خواهی شد


*****

هر روز که صبح وجود نداشته باشد و شب جایش را در برنامه ریزی هایت بگیرد 12 ظهر میشود کله ی سحر بعد 2.5 تا 3  که از تختخواب بزنی بیرون و از پنجره بیرون را نگاه کنی میبینی که چه صبح دل انگیزیست مثل تمام صبح های تابستانیت که باید بگردی و منتظر باشی تا ساعت بشود 12 یا همان 6 صبح رسمی و دوباره بیفتی و بخوابی. این حلقه را که 90 روز ادامه دهی یک تابستان از زندگیت به فنا رفته و پیروزمندانه برنامه ریزی فصل جدید را در پیش خواهی داشت. آه که چقدر زندگی زیباست!!!


*********

 معرفی کتاب:

البته اصلا در حدی نیستم که بخوام کتاب معرفی کنم بیشتر کتاب هایی که خودم خوندم و ازشون لذت بردم رو اینجا برای اشتراک میزارم. این کتاب یکی از زیباترین داستان های نسبتا کوتاهی بوده که از آقای سلینجر خوندم.

جنگل واژگون

نویسنده: جی دی سالینجر      ترجمه: بابک تبرائی و سحر ساعی

«نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون شاخ و برگ‌هایش همه در زیر زمین»

 


معرفی فیلم:

دوست دارم فیلم های خوبی رو که دیدم در اینجا به اشتراک بزارم. این فیلم خط داستانی بسیار خاصی داره و به نوعی پیچیدگی هاش میتونه ذهن رو تا چند مدت درگیر به خودش کنه.

MR Nobody

نویسنده  و کارگردان : Jaco Van Dormael

محصول سال 2009

 

لینک IMDB


 

*********

آمده بودی و یک ریز حرف میزدی . گفتم از انسانیت ساندویچ تحویلم نده که روزه دارم. برو برای خودت با مفاهیم انسان دوستانه ات خوش باش و آنقدر جیک جیک کن در این دشت بی رحم که روباه صدایت را بشنود و در چشم بر هم زدنی مثل هزار تای شبیه خودت یک لقمه ی چپت کند. نشستی یک عمر غزل خواندی و معطر شدی غافل از این که اینجا مردمانش سالهاست بو را حس نمیکنند. کالا که بشوی از تو استقبال میکنند چون سرمایه سازی البته کالا هم نباشی به کالا تبدیلت می کنند البته باید اینها را میگفتم اما فقط ابلهانه تایید کردم و لبخند زدم.

 

آه که چقدر این روز ها گرم است. انگار درهای جهنم دو طاق باز شده  و هرم داغ هوایش می وزد به دنیای ما. حالا حال و روز خرس قطبی بدبختی را درک می کنم که در اثر گرم شدن جهانی زمین  بین تکه های شناور یخ سرگردان است و مثل من نمیداند چه کار باید بکند. دلم برف می خواهد ، برف ، همان برفِ لعنتی.

یک بار حساب نیست ، یک بار چون هیچ است

جمعه 10 تیر 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، داستان، 

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد ، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی ، خود زندگی باشد ، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟   (بار هستی ، میلان کندرا)

 

کوتاه اما حاویِ سنگینیِ هستی

از بارِ سردی غم زده درگیجیِ مستی

تا شهر غمگین در غبارِ آنچه باید بود

بر صندلیِ پشتیِ تاکسیِ دربستی

آقای راننده جهانِ ما... ولش اصلا

آیا که اهلِ بازی گل یا که پوچ هستی؟

در 5 ثانیه فقط... در راست یا در چپ؟

در دستِ پوچش ضامنِ نارنجکِ دستی


معرفی کتاب:

میخواستم کتاب بسیار جالب و ارزش مندی رو معرفی کنم که هم از خوندنش لذت بردم هم از مطالبش تا جایی که میتونستم استفاده کردم.

بیشعوری

نویسنده: دکتر خاویر کرمنتترجمه: محمود فرجامی 


راهنمای عملی شناخت و درمانِ خطرناک ترین بیماری تاریخ بشریت

 

 دانلود کتاب



فرهاد و خسرو و شیرین با مزدا 3 خسرو میگازند توی جاده های پر از دار و درخت چالوس و پا به پای پرادوی پدر ویس که یک هفته می شود دربست در اختیار اوست دنبال جای دنجی میگردند که خوش باشند و بخندند و قلیانی هم بکشند.

 خیلی از ویلای خانوادگی خسرو  دور شده اند و باران هم نم نم میبارد. دختری همراه ویس است که در اینجا فقط به دلیل داشتن نامی پسرانه مثل رامین به جنسیتش اشاره شده است.

 این دختر قرار است فردا صبح در دریا غرق شود بعد دوست پسرش از تهران بکوب بیاید و بشنود که مورد یک بی وفایی ناجوانمردانه قرار گرفته است اما اگر امشب ویس فکر کند که پشتِ فلان درخت چمن زارِ وسیعی واقع شده و بین مه و نم نم باران به هوای پارک کردن با کله برود تهِ دره داستان  میشود  همان چیزی که در ذهن نظامی بود

چون نظامی حال و حوصله ی رابطه دادن 5 کارکتر را نداشت و برای قرن ششم همین 3 کارکتر هم کلی حرف و حدیث پشتشان بود.

 

2 شعر که عاشقانه تقدیم میشود:


لرزید زیرِ پایِ چپ ، شن هایِ نرمِ آب

دریایِ بابلسر ، صدای جیغ مرغابی

تصویرِ خورشیدِ کدر در مستیِ امواج

بر رویِ شن هایِ کفِ دریاچه یِ آبی

 

هی دست و پا تا اولین شوریِ آبی که

پر میکند حجمِ درونِ سینه هایش را

ول میکند آرامشی آهسته آهسته

از اظطرابی خنده آور دست وپایش را

 

آرام در عمق سکوتی گرم و رویایی

بر دورِ کندِ لحظه یِ پایانیِ بازیست

لبخند دارد میزند  در اوجِ آرامش

بازنده ی بیچاره ای که واقعا راضیست


2

صبح بیدار میشوم با زور

از شبی که به زور خوابیدم

چشم وا می کنم و می بینم

هر چه را توی خواب میدیدم

 

جیک جیک و صدای زنگ موبایل

 و تمرکز به روی دکمه ی آف

آی گنجشک مسخره خفه شو

مضحکِ رویِ شاخه ها الاف

 

تنِ لش را کشیدن از تختی

و پتویی به لختیِ سرامیک

فکر به سردی خیابان ها

به سواریِ مانده در  ترافیک

 

نپتونِ خسته تویِ قوریِ داغ

چای بد رنگ و بویِ مانده یِ شب

شستنِ استکانِ صبحانه

شیر هم هست یک کمی ،چه عجب!

 

در خیابان میانِ مردمِ شهر

رفتن و گم شدن در عادت ها

نفرت و شهوت و حسادت و جهل

غوطه خوردن در این کثافت ها

 

توی تاکسی به غصه چسبیدن

بینِ بحثِ گرانیِ بنزین

خاطراتِ گذشته در ذهنم

کهنه مانندِ بوی نفتالین

 

شهر هم زندگیش مثلِ من است

صبح و ظهر و شبی سگی دارد

کوچه ها  کوچه های غمگینی است

شهر بغضی همیشگی دارد

 

ظهر در خانه پشت لپ تاپم

میشوم جبرِ منطقِ دیجیتال

بعد با چایی و وینستون لایت

می شوم ذره ذره استعمال

 

عصر ها لای برگ های کتاب

جست و جو میکنم حقایق را

بعد  تن می دهم به بی حسی

گذرِ نشئه ی دقایق را

 

شب غمِ سال ها درون من است

تیغ مشتاقِ آخرین کارش

اختیاری که منتظر مانده

تا کشیده شود به اجبارش

 

نه ! به تردید باز میبازم

بین شک و توهم و گیجی

راست میگفت فرخی شاید

زندگی مردنیست تدریجی

 

جیک جیک و صدای زنگ موبایل

قرن ها می شود که خوابیدم

چشم وا می کنم و می بینم

هر چه را توی خواب میدیدم

 

توضیح: دو شعر بالا به نوعی تمرینات کارگاه شعر خانوم اختصاری حساب می شوند.

خواستم بیشتر خودم باشم

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، تحلیل، 

ابتدا دعوتتان میکنم پست بعد را بخوانید که به خاطر طولانی بودن در ابتدای این پست جا نشد.


شعر:

خواستم تا مدرن تر باشم

چمدان ها مرا صدا بکنند

دوستانم به محضر شیطان

شوخی و خنده با خدا بکنند

 

خواستم مدتی از این خانه

دور باشم که مرد برگردم

با خودم عشق و شور را بردم

با خودم کفر و خشم آوردم

 

خواستم بیشتر خودم باشم

پس خودم را دوباره کاویدم

از سوالات سخت خسته شدم

به جوابی نبوده چسبیدم

 

خواستم فلسفه شوم اما

سایه ی شرق روی فکرم بود

شک به هر چه که بود می کردند

نیست هایی که فکر و ذکرم بود

 

خواستم باورم شود هستی

از دهانم بخارِ یک شبِ سرد

محو می کردت و ببین دارد

با خودش حرف میزند این مرد

 

خواستم گم کنم خودم را در

کوچه هایِ زمان کودکیم

تا که شاید کسی بفهمد من

از کجا آمدم و این که کیم

 

پشت چشمانِ سردِ این مردم

کودکانی اسیرِ خود بودند

همه شان بر صلیبِ قانون

هر چه شد شد نشد نشد بودند

 

خواستم تا که مرهمی باشم

روی زخمانِ باز این مردم

خواستم تا شود غم این درد

از دو چشمان سردِ مردم گم

 

غافل از این که غرق می شدم از

روز هایی که موجِ طوفان شد

باز هم از هر آن چه بود و نبود

جبر و تکرار سهمِ انسان شد

 

خواستم شخصِ دیگری بشوم

چشم را بر حقایقش بستم

نه دقیقا شدم کسی دیگر

نه خودم بعد از این خودم هستم

 

سال ها میشود که از ریلم

یک جهان سمتِ مرگ می آید

خواستم سال ها ولی امروز

هیچ چیزی دلم نمی خواهد

 

 

معذرت خواهی:

با تشکر از تمام دوستانی که به من لطف داشتند و در پست قبل نظر دادند. به خاطر این که این چند روز واقعا درگیر مسائلی بودم که این روز ها همه ی ما درگیرشان هستیم بسیاری از این نظر ها بدون جواب ماندند که از همه ی دوستان معذرت خواهی میکنم و سعی می کنم تا آخر این هفته به همه ی نظرات رسیدگی کنم.

باز هم ممنون از لطفی که به من داشتید.

 

یک اطلاع رسانی کوچک:

با شخصیت و شعر های دکتر مهدی موسوی  از وقتی که به شب شعر یک فنجان غزل آمده بود آشنا شدم. آن زمان ها دانشجویی بودم که برای دودر کردن کلاس هایش آمده بود نشسته بود در ردیف دوم سالنی که قرار بود در آن شب شعر برقرار بشود. برقرار هم شد ابتدا با شعر چند شاعر دانشجو آغاز شد و بعد با ورود گروهی که تازه از راه رسیده بود گرم تر ادامه پیدا کرد. دو نفر از مرد های این گروه که البته توسط عده ای از بچه های انجمن شعر دانشگاه احاطه شده بودند نشستند در ردیف اول.

من در ردیف دوم درست روی صندلی پشتی آقای موسوی نشسته بودم. شعر اول این گروه را فکر می کنم الهام قریشی خواند یادم نمی آید چه شعری بود اما سالن بعد این شعر کمی به وجد آمد. خانوم مجری که اعلام کرد: دکتر مهدی موسوی پدر شعر پست مدرن ، منتظر بودم یک پیرمرد ریش سفید بلند بشود برود روی سن(ذهنیتم از پدرِ یک چیزی مثل شعر آن هم از نوع پست مدرن آن هم زمانی که هر را از بر تشخیص نمیدادم ، که البته الانش هم نمیدهم ، یه همچین شخصیتی بود) اما همان جوان صندلی جلویی بلند شد رفت روی سن لپ تاپش را با طومئنینه باز کرد و با سبکی که به شعر مفهوم واقعیش را می دهد شروع به خواندن کرد.شعر هایی که به گوش من بدیع و تازه و جذاب بود شعر هایی که از یک جنس دیگر بود از جنسی که همیشه میپسندیدم.

همان جایی که در شعرِ "ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد" به بیتِ "خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری ...شاید " رسید و یکی از حضار داد زد به همین خیال باش و ما همه به سمت صدا برگشتیم و یک از خود راضی کج فهم رو که بر و بر بی تفاوت تماشایمان میکرد را دیدیم به خودم گفتم ببین کجا زندگی میکنیم که عده ای گوش شنیدن و احترام به یک شعر رو هم ندارند و چطور بدون هیچ ملاحضه ای حرمت یک مراسم  را زیر پا له میکنند. البته دکتر با گفتن این جمله که ما امروز فقط برای این اینجاییم که شعر بخونیم و شعر بشنویم قائله را فیصله داد و با کف زدن ممتد حضار قضیه ختم به خیر شد اما انگار این جماعت که هیچ وقت طعم شعر دکتر به مذاقشون خوش نیامده دست بردار دکتر نبودند. از آن زمان که شدم یکی از مشتری های پروپاقرص وبلاگ آقای مهدی موسوی تا به حال شاهد 2 یا 3 بار ف-ل-ت-ر شدن سایت ایشون بودم از bahal به bahal7 از bahal7 به bahal14 و حالا هم به به bahal21 . تازه تمام این ها به یک طرف و ماجرای انتشار کتاب ایشون و عده ای از بزرگان سبک پست مدرن مثل خانوم اختصاری و عرضه ی این کتاب ها در نمایشگاه کتاب پارسال به یک طرف دیگر. همه ی این ها حکایت از این دارد که عده ای که با نو اندیشی و تفکر و آزاد اندیشی و حقوق دیگران و احترام به سلایق و ... و حتی خودشان مشکل دارند و در این روز ها زمام بیشتر امور هم در دستشان هست حتی تحمل شنیدن اندکی خارج از چیزی که دوست دارند بشنوند را ندارند و چون جوابی هم ندارند به ساده ترین راه یعنی پاک کردن صورت مسئله ها رو می آورند و شاید کورند و نمیبینند که ملتی نظارگرشان است.

به هر حال برای این شاعر بزرگ و هنرمند عزیزمون آرزوی موفقیت میکنم. امیدوارم یک بار دیگه بتونم ایشون رو از نزدیک ببینم و این بار دست هاشون رو به گرمی در دست هام بفشارم.

 

آدرس جدید وبلاگ دکتر مهدی موسوی:

http://bahal21.persianblog.ir/

دکتر که از سن پایین می آمد سالن بی امان کف میزد. عده ای که در ردیف اول نشسته بودند به احترام دکتر بلند شدند. از اون جایی که همیشه جو زده بودم بلند شدم و باحالت کف زدن به دکتر که با همه دست می داد نگاه کردم. دکتر در جایش نشست و به تمام شعر های بعدی گوش کرد. بعد نوبت رسید به پذیرایی که نان و پنیر و گردو بود. دکتر که ساندویچ را گرفت فویل دورش را کنار زد و با اشتها یک گاز به ساندویچش زد احساس کردم گشنه ام شده ساندویچ به ردیف دوم رسیده بود بازش کردم و یک گاز زدم. چه کیفی داشت نان و پنیر و گردو آن هم بعدِ آن همه غزل .

20 سال پیش

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:تحلیل، درد و دل، 

بعضی وقت ها دل آدم بدجور می گیرد تا جایی که دوست دارد بنشیند یک گوشه و زار زار گریه کند به حال خودش. یکی از این وقت ها امشب است ، شب تولدم.

به 20 سال پیش که فکر می کنم همه چیز را خوب به یاد می آورم. تو بپرس ناهار امروز چی خوردی یادم نیست ولی  20 سال پیش ماجرایش فرق می کند. نه برگزیده بودم ، نه یک ودیعه ی آسمانی ، نه نور حق و نه مرغ تبعیدی ملکوت. تنها نوزادی بودم که چشم به جهان باز کرده بود و گریه می کرد نه که فکر کنید ناراحت بود از آمدنش به این دنیای فانی ، نه ، شعورش به این چیزها نمیرسید فقط برای این که نمی توانست کارِ دیگری بکند گریه سر داده بود،مثل تمام سال های بعد که هر وقت نمیدانست باید چه بکند گریه میکرد البته وقتی بزرگتر شد این گریه صدا و تصویر قدیم را نداشت اما شدیدتر بود.

خلاصه شد فرزند چندم یک خانواده ی چند فرزنده و اسباب بازی پر خرجی که یا برایش دلقک بازی در می آوردند که بخندد و شادشان کند یا از دلقک بازی هایش بخندند و شاد شوند. البته شیرینی این موقعیت ها نیز نسبت به زمانی که این وسیله ی پیچیده با حادثه هایی که برایش پیش می آمد و زندگی را به کام صاحبانش زهر می کرد بسیار ناچیز بود.این اسباب بازی عجیب و غریب مثل صاحبانش که خودشان نیز وسیله ی مشابهی بودند از یک طرف مواد غذایی را وارد خود میکرد و از طرف دیگر کثافت پس میداد و  در اکثر مواقع روز خاموش بود. هر روز گنده تر و گنده تر می شد و باز هم اطرافیان را که تا بحال موارد مشابه این زیاد دیده بودند برای چندمین بار متحیر میکرد.

 از سن 5 یا 6 سال اینجانب وظیفه ی کنترل و مدیریت این تکه گوشت بی مصرف را به عهده گرفتم که البته اعتراف میکنم در این کار نه تنها موفقیتی کسب نکردم بلکه میتوان گفت تا به اینجا شکست هم خوردم. وسیله ای که نه تنها مشکلاتی همچون عدم هماهنگی اعضا و نیاز به خاموش بودن 7 ساعته در 24 ساعتِ یک روز را داشت بلکه باید هر چند ساعت یک بار هم با سیستم ورود غذا و خروج کثافت هماهنگ می شد، قدرت تحلیل بسیار پایینی داشت و در ابتدا حتی نمیتوانست ساده ترین کارهای حرکتی را بدون درصدِ بالایی از خطا انجام دهد ، انرژی اش زود تمام می شد و البته هزاران فعل و انفعال ریز لازم بود که بتواند تکانی بخورد.

اما قسمت عمده ی مشکلات با واحدی بود که خود این جمع به آن فهم و شعور میگفتند. فهم قابل تعریف نیست اما شعور چیزی است که در هر دوره ی خاص از به اصطلاح زندگی یک به اصطلاح فرد به میزان کم و ناکافی موجود است و واکنشش با هزار چیز دیگر فهم را می سازد. درنتیجه همیشه فهم چیزیست که آنقدری که باید باشد نیست. جالب اینجاست که عنصر اصلی تصمیم گیری همین فهم است. خودتان قضاوت کنید در این شرایط چگونه می شود تصمیم درستی گرفت. برای همین درصد بالایی از تصمیماتی که با عناصر موجود گرفته می شد با درصد خطای بالا روبرو بود و در تمام برهه ها در کنترل این وسیله مشکل ایجاد می کرد.

برهه های مختلفی که توسط عناصر حماقت ، حقارت ، خوش باوری ، ساده لوحی ، زود باوری و امثال این ها کنترل می شد که البته هیچ کدام رضایت بخش نبودند و به چیزی ختم نمی شدند.

20 سال گذشت و هنوز کند و کاوهای من در برابر این عناصر بی فایده است کم کم این وسیله دارد مرا عذاب می دهد. خاموش کردن همیشگیش هم با این که کار ساده و مستقیمی است توسط عناصر احساس و امید و رعایت کمی غیر ممکن به نظر میرسد البته جزو گزینه هاست ولی به دلیل کمبود عنصر فهم به هیچ وجه قابل اطمینان نیست،به هیچ وجه.

به اینجا که می رسم خنده ام میگیرد که چقدر حرف های یک نفر در شب تولدش می تواند کسل کننده و عجیب و غریب باشد. خب به جز دیوانه ها چه کسی هست که فهمیده باشد برای چه دارد زندگی میکند زندگی که البته نه بازی در نقشی که تحمیلی است روی نقاله ای  که از تولد به سمت مرگ می رود و همه را با خود به سوی مقصد میکشاند. همه ی هدف ها مقصد دارند اما همه ی مقصد ها هدف نیستند این را که بفهمی شاید خودت را بیندازی زیر چرخ های این نقاله یا نه اصلا در مسیر مخالف نقاله بدوی و نفهمی نقاله تکان نمی خورد این محیط است که دیوانه وار به عقب میخزد.

آدم ها سه دسته اند دسته ی اول در هر شرایطی راضی هستند و همیشه خوش خوشانشان هست. این دسته به هیچ وجه توسط دسته های بالاتر درک نمیشوند، در کل منطقشان چیز دیگری است. دسته دوم اگر شرایط بر وفق مراد باشد راضی میشوند اما دسته ی سوم افرادی هستند که در هیچ شرایطی راضی نمیشوند ، خوشحال نمی شوند ، لذت نمیبرند اصلا رنج میبرند و زندگی دسته های یک و دو را نیز زهرشان میکنند ، خود را حقیر میشمارند و همه چیز را مضحک و احمقانه میخوانند و در تلاشی که همیشه آن را شکست خورده می پندارند میخواهند احمق نباشند و به حماقت های مضحک زندگی تن در ندهند. همیشه فکر میکردم جزو دسته ی سوم باشم اما امروز به این نتیجه رسیدم که تمام این سفسته ها و دسته بندی ها از پایه احمقانه است.

به هر حال وقتی نه کسی یادش مانده که کی تولدت بوده و نه گوشیت زنگ می خورد که شاید تبریکی باشد هر چند ساده برای چیزی که اصولا تبریک ندارد و موضوع تماما مخصوصی نیست همان بهتر که بنشینی پشت لپ تاپت و چرند و پرند های همیشگیت را تایپ کنی.  

تاریکی

جمعه 12 فروردین 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:تحلیل، داستان، 

همه چیز که می چرخد به ذهنم جرقه می زند که شاید من می چرخم نه همه چیز ، این می شود که می ایستم. تعادل که هیچ حالت تهوع هم دارم از این بازی بی مزه که همیشه بی دلیل شروعش می کنم و در نهایت مجبور میشوم قطعش کنم. تاریکی به ما نیامده میزنم و چراغ ها را روشن میکنم.

بچه که بودم عاقل تر بودم چون از تاریکی می ترسیدم یعنی کمی به هر چه نمی دیدم اعتقاد داشتم که شاید از میان سیاهی مطلق روزی یک چیز جدید متولد شود بیاید و وضعیت را تغییر دهد. اما حالا که تاریکی برایم جزاعتقاد داشتن به چیز هایی که هست نیست چگونه میتوانم آقای منعمی(اینطور که خودش را معرفی کرده) را که در این تاریکی کنارم نشسته و خنده های تصنعی تحویلم می دهد باور کنم. دست بردار هم نیست مردک می گوید جان مادرم توهم نیستم فکر کرده یک ببو گلابی بیکار آمده از سر خوشی  نشسته وسط تاریکی اتاق تا به اراجیف چیزی که ذهنش همان ذهنی که در این تاریکی هم دست از سرش بر نمی دارد فرستاده تا بلای جانش بشود گوش کند.

 زرشک !!! تو که سهلی دفعه ی پیش هیتلر و موسیلینی یک طرف و چرچیل و استالین در طرف دیگر می خواستند والیبال بزنند از من توپ میخواستند داشتم اما ندادم بگو چرا؟ اه چرا دوباره دارم گول میخورم.

زندگی نمونه بزرگی از یک بستنی چوبی است البته بدون هیچ شباهتی. گاو نمادی از انسان است و انسان نمادی از گاو و هر دوی این ها با هم هیچ فرقی ندارند زیرا همه شان گِل بودند. بعد یک نفر که گل بازی می کرد حال کرد یک چیز بسازد که روی سرش دو تا استخوان زده باشد بیرون یک چیز معمولی هم ساخت که این استخوان به سر را گاو بنامد بعد که از گل بازی خسته شد بلند شد دوید و رفت انسان ماند و گاو که هر دو البته یکی بودند.

  با نیچه که نشسته بودم یکهو به سرش زد و گفت خدا مرده گفتم چی؟ از کجا فهمیدی؟ گفت زرتشت در راه برگشت به شهر از پیرمردی که به جنگل می رفت شنیده. گفتم چای در این خراب شده پیدا نمیشود ، گفت چای برای چی؟ گفتم بخوریم دیگر. سرش درد می کرد برای این که بگوید چقدر بروز است و آپ تو دیت کار میکند میخواستم حرصش را در بیاورم گفتم خبر داشتم. پکید و پکر شد زیر لب گفت لعنت به این دیوانه خانه ی لعنتی.

کوچه ها همه پر از گِل بود که لول میخوردندن بین سنگ و فولاد و سیمان. حالا که خدا هم مرده این همه گل تکلیفشان چه باید بشود. آقای منعمی دارد با گوشی تاچ اسکرین جدیدش ور می رود و هر کاری می کند که من بلوتوثم را روشن کنم تا مضخرف برایم بفرستد محل سگ هم بهش نمی گذارم اما ادب حکم می کند بی ادبی نکنم توهمات هم احترامی دارند بالاخره.

 بوی پوست پرتقال پیچیده در اتاق و آقای منعمی دنیای این روزای من دارد به خورد ما می دهد. اتاق شلوغ شده. نی و دف و چنگ آورده اند و پهن کرده اند وسط اتاق. تار هم هست همان تار چهلم که در چاه بابل پیدا شده بود همان تار مقدس. همه دور هم گرد می شوند و کسی آب کدو حلوایی به حضار تعارف میکند سر همه که گرم می شود نوازنده ها شروع میکنند به نواختن. نواختن نوای مرموز شرقی. مولوی میدان وسط را دست میگیرد و سماعی را آغاز میکند ، شمس بشکن میزند و از ته دلش می خندد. همه دارند حال میکنند و من هم که دوباره گول خورده ام ابلهانه نیشم تا بناگوش باز است. میدان که خالی میشود دنیا بلند میشود و وسط گود شروع می کند به چرخیدن می چرخد و می چرخد و همه چیز را حول خود می چرخاند.

 

هرم نفس ، حرارتِ تن ها ، سکوتِ شب

شنبه 6 فروردین 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

دو شعر زیر یکی چهارپاره ای تقریبا بلند است  و یکی شعری کوتاه  مربوط به اولین و دومین موضوع کارگاه شعر مجازی خانوم اختصاری 

1

 اگر چه فکر میکنم سبکی دور از پست مدرن داشته باشه اما من رو بر این داشت که امشب 2 ساعت بروم توی دنیای خودم و با وزن ها و قافیه های اکثرا غلط و خارج از اصول خودم چیزی بنویسم که بشود این:


هرم نفس ، حرارتِ تن ها ، سکوتِ شب

یک تخت مست و نشئه ی اوج و فرود ها

یک مرد ساکنِ "همینی که هست هست"

یک زن که قانع است به بود و نبود ها

 

بر روی میزِ آینه دارِ کنار تخت

عکسِ پدر و مادر خوبی درونِ قاب

پشتِ نگاهِ سردِ پدر ، آسمان شب

برقِ نگاهِ خسته ی مادر ، طلایِ ناب

 

یادش بخیر خانومِ مادر قدیم ها

با حکمِ خانواده به پدر بله گفته بود

گفتند مردِ زندگی و اهلِ خانه است

آخوند خطبه خواند و پکر بله گفته بود

 

داماد یک جوانِ سیبیلویِ چاق بود

مردِ بدی نبود پدر ، اهلِ خانه بود

بلعکسِ صورتِ خشن و آن سبیلِ پهن

طبعِ لطیفِ توی دلش عاشقانه بود

 

****


یک سال بعدِ ازدواج جنگ نعره زد

پدر راهی عمق  جبهه ها شد

و مادر گریه هایش را فرو خورد

پدر ده ماه از مادر جدا شد

 

میان تیر و خون و مرگ و وحشت

پدر ده ماه مظلومانه افسرد

پدر با مرگِ آنی روبرو بود

ومادر ذره ذره داشت می مرد

 

ولی مادر دلش خوش بود حالا

درونش دختری در راه دنیاست

پدر بعد از تولد هم نیامد

و مادر نامه میدادش که تنهاست

 

و روزی زنگ در آواز سر داد

پس از ده ماه و چندی مرد برگشت

سلامی داد و مادر را بغل کرد

و دنبال خودش در خانه میگشت

 

و مادر فکر کرد دارد میاید

صدایِ یک نفر دیگر از آن حلق

پدر یک ماهه کودک را بغل کرد

میان اشکِ سرد و خنده ای تلخ

 

و کودک پا گرفت و چیز آموخت

مریضی می گرفت و خوب می شد

به اشکش مادرش هم اشک می ریخت

به لبخندش پدر مجذوب می شد

 

پس از آن دخترک هم چشم وا کرد

خودش را و جهان اش را پسندید

چه جالب بود دنیای جدیدش

چه زیبا  بود هر چیزی که میدید

 

به مهدِ کودک و آمادگی رفت

پس از آن دلخوشی های دبستان

بهار از تازگی ها مست می شد

و می لرزید در ماه زمستان

 

زمان میرفت و او آیینه می شد

برای انعکاسِ شوقِ مادر

پدر رویایِ خود را داخلش دید

و خود را بار دیگر کرد باور

 

پس از یک سالِ مشکل پشتِ کنکور

به دانشگاه رفت و بعد از آن هم
به چشم بر هم زدن شد یک مهندس

عجب چیزیست معجونِ زمان هم

 

برای خود کسی می شد که حالا

محیطش انتظاراتی از او داشت

برای خود جهان را شکل می داد

برای خود هزاران آرزو داشت

 

زمانه فرق می کرد و به ناگاه

دلش از جای خود روزی جدا شد

و عشق آرام لبخندی به او زد

لبش  با مرد شادی همصدا

 

***


داماد یک جوانِ بلند و رشید بود

مرد بدی نبود جوان اهل خانه بود

با خنده ای همیشگی و چهره ای گشاد

طبعِ لطیف توی دلش عاشقانه بود

 

سالی گذشت از پسِ تقویم مثل باد

سالی پر از خوشی و غم و روزهای سخت

اینک اتاقِ ملتهب و میز و قابِ عکس

مرد و زنی تنیده بهم در درون تخت

 

ساعت زمانه فاجعه را می دهد خبر

دنیا بلند می شود و رقص میکند

ناگه طلاطمی به زمین موج می دهد

چیزی اصول جاذبه را نقض می کند

می لرزد هر چه هست و می غرّد آسمان

هر ثانیه خلاصه شده در همیشه ها

از هم گسسته میشود، دیوار و سقف و کف

پرتاب میشود همه جا خرده شیشه ها

 

دختر تمام خاطره ها را مرور کرد

آوارِ سقفِ چند تنی بر تنش نشست

از رویِ میزِ آینه دارِ کنار تخت

افتاد قابِ عکس و سپس بی صدا شکست


2

نه برای چه ول کند برود؟

                        خشم بود و تنفری آنی؟

و چرا یک دفعه به خود آمد

                        بعد این سال های طولانی

از من آیا خطایی سر زده بود

                        که رساندش به وضع بحرانی

شاید یک شخص کرده تحریکش

                        خواهرش بوده باعث و بانی؟؟

پول؟نه پول که محیا بود

                        بسته های هزار تومانی

چه کسی بین ما مقصر بود

                        چه کسی این میانه قربانی؟

بی خبر بودم ، او چرا می گفت

                        بهتر از هر کسی تو میدانی

شک ندارم که بچه بازیِ او

                        از شعورِ کم است و نادانی

آدمِ عاقل نیمه شب آرام

                        می کند گریه های پنهانی؟

حاصل ماجراجوییِ او

                        نیست چیزی به جز پشیمانی

کور خوانده اگر گمان کرده

                        که طلاقش دهم به آسانی

نه قوی باش که گناه از اوست

                        تو چرا اینچنین پریشانی

آبرو ، آه ، حرفِ مردم ، مشت

                        روی دیوار نیمه سیمانی

 

سال هزار و سیصد و صد چیزِ خوب و بد

دوشنبه 1 فروردین 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، داستان، 

نشسته ام توی خودم و باز غرق شده ام در افکاری که نابود می کند یک مرد را. چقدر خسته کننده است این روز ها و من چقدر دلتنگم. دیشب بود یا که شب قبل از دیشب که نشسته بودم در تراس خانه که دیدم در باز شد و وارد خانه شد گفتم : تویی؟؟ خندید از آن خنده هایی که همیشه قبلا ها بر چهره اش بود. گفتم تا امروز کجا بودی؟؟؟ 

 باز هم همان لبخند را ادامه داد حرفی نمی زد حالتش هم عوض نمی شد. گفتم دیدی چه بر سرمان آمده؟؟؟ لبخند می زد. گفتم چقدر گنده شده ای؟ انگار یک دفعه با یکی دیگر عوضت کرده اند البته تنها بدنت را. صورتت و لبخندت همانی هست که بود. لبخند می زد. 

گفتم تو هم چیزی بگو لااقل؟؟ فقط می خندید. لبخند بود لبخندی که ترحمی موج می زد در پشتش. می گفت چرا موهایت سفید شده؟ گفتم پیر شدم. می خندید. لبخند می زد با ترحمی که مثل لبخند ژکوند آدم را سوراخ می کند گفت استقلال مال این حرف ها نیست گفتم می بینیم.

باد می وزید و درب و پنجره های قرن ما نه باز و بسته می شدند و نه اصلا تکان می خوردند ، با وجود دو جداره بودنشان هم صدا ازشان عبور نمی کرد حتی اگر نمی رفتی در بالکن تا فرار کنی از خفگی اتاق تا بتوانی نفسی بکشی نمی فهمیدی باد می آید و می خواهد همه چیز را ببرد با خودش به کجا؟ چه می دانم می رویم هوایی عوض می کنیم و زود بر می گردیم پوسیدی در این اتاق ماتم زده. 

حالش را نداشتم از قدیم ها همین طور می خواست حرف حرف خودش باشد برویم یک جایی که هنوز هم نمی داند کجا آن هم برای چه؟؟ تا همه چیز ها واژگون شود لباس های روی رخت را با خود ببرد و دیش ها را از تنظیمشان بیندازد. خیابان ها روشن بود و نور تیر های چراغ برق خطی را روی زمین سیاه تا دور دست ها ترسیم می کرد که نقطه های نورانی درونش به آرامی می رفتند و می آمدند گفتم چقدر شلوغ شده کار و کاسبی ات خوب دم و دستگاهی راه انداخته ای به شوخی با دست می زد به سطح  چوبی میز و لبخند می زد. گفتم لااقل چیزی بگو.

پشت سر هم می رفتیم و خیابان ها شلوغ بود. به سر در شرکت بیمه که رسیدیم سر بالا کردم و حروف رنگ و رو رفته ی کلمات خورد به ذوقم. چرا اصلا تا آنجا آمده بودم ؟ چند دلیل وجود داشت پس باید می آمدم. توی این گرما همه جا صف بود همه جا آدم ایستاده بود در صف و منتظر چیزی بود تا نوبتش که شد به آن برسد. 

رفتم نشستم روی صندلی انتظار و بی دلیل انتظار کشیدم و مردم را نگاه کردم که عده ای می آمدند به صف اضافه می شدند و عده ای از سمت دیگر صف خارج می شدند.او نیز همان جا بود. توی صف ایستاده بود و معلوم نیست به چی یا به کی فکر می کرد. انتظار می کشید و انتظار چیز بدی است که نابود می کند یک مرد را. جلو نرفتم حتی به او توجه هم نکردم اصلا نفهمیدم که آنجاست. بلند شدم و رفتم  و توی یکی از صف ها گم شدم.


1

ببخش سال قدیمم فقط تنفر بود

                        درون غم زده ام از کنایه ها پر بود

که حرف های دلم را درون خود خوردم

                        شکستم و به کناری مچاله پژمردم

ببخش سال گذشته شعور من کم بود

                        کلاف دغدغه هایم عجیب در هم بود

تو با تبسمی از خواب من گذر کردی

                        نگاه نافذ خود را عمیق تر کردی

شمایلت که همیشه به خواب می دیدم

                        دروغِ باورِ من بود ، عذاب می دیدم

ببخش از من قبلی دروغ هایش را

                        اشاره کن که بگیرم من نو جایش را

چقدر سرد نوشتم چقدر بی احساس

                        چقدر بی در و پیکر چقدر بی وسواس

که تک تک کلماتم نمایش من بود

                        و نقش قلب لطیفم به دوش آهن بود

منی که زندگیم منطق است و اعداد است

                        فقط کنار تو هستم خیالم آزاد است

مرا تو بین یک و صفر های فولادی

                        خدای فاجعه بودی نجات می دادی

نشسته ام به تو از خاطرات می گویم

                        دوباره تلخ شدم مهملات می گویم

که من جوان هنر پیشه ای کج افکارم

                        به نقش عاشق شخصی که دوستش دارم

برای این که بمانم هنوز در نقشم

                        فقط بگو که تو را عاشقانه می بخشم


2

دنیای تاریکی برایت رسم خواهد کرد

                        هر کس که قدری فهم از دنیای ما دارد

آیا شروعی بود بر این خواب دنیایی

                        جمعی به ما گفتند هر چیز ابتدا دارد

جمعی که در فکر خدا بود و نمی دانست

                        هر دین برای خود جداگانه خدا دارد

جمعی دگر ما را همه از نسلِ میمون خواند

                        زیرا که میمون هم دو چشم و گوش و پا دارد

افسانه ی حوا و آدم سخت مشکوک است

                        هر علمِ ناقص هم زمانی انقضا دارد

ماندیم ما اینجا میان احتمالاتی

                        که ریشه یا در علم یا در ماورا دارد

پیمانه ی ایمانمان لبریز شد آخر

                        این ظرف کوچک تا چه حد از فرض جا دارد؟

آیا بشر محکوم یک وهم دروغین است؟

                        آیا که رنج نسل انسان انتها دارد؟


3

سر رفته است حوصله ام از نمی شود

                        سال هزار و سیصد و صد چیزِ خوب و بد

دارد عبور می کند از هشت و نه زمین

                        در روبروی سیزدهی نحس و می رود

مانده دو روز تا که به تکرار باز هم

                        سال قدیم جای خودش را به نو دهد

باید تکاند این دم عیدی وجود را

                        جارو به دل کشید به احساس رنگ زد

یک سال هم گذشت ولی نیستی هنوز

                        شاید که سال بعد و یا سال های بعد

از چاله تا به چاه به تحویل سال نو

                        از یک هزار و سیصد و هشتاد و نه به نود



راستی همین چند ساعت پیش سال تحویل شد امیدوارم سال آینده سال جذابی براتون باشه تا در پایانش از این کانال به اون کانال تلویزیون نرین که ساعت بشه 2.51 و یه توپ در بشه و بین صدای بوق و کرنا یه خمیازه ای بکشین و با نیش باز یک سال دیگه رو شروع کنین مثل امروز من. راستی اصلا چرا دارم با خودم حرف می زنم؟

روز ها رفت و رفت و رفت و هنوز...

شنبه 14 اسفند 1389

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

1

فکر  میکنی نکند یک روز

توی خوابت بیاید و برود

یک نفر اشتباه کند خود را

یک نفس تا تهِ خودش بدود

 

فکر میکنی که بارانی است

روزی از روز های پاییزی

روی دستان یک نفر آرام

چتر تکرار میکند چیزی

 

فکر میکنی که به تنهایی

توی دنیا فقط تو تنهایی

تو خودت یک تنه همه هستی

با حسابِ جهانِ معنایی

 

فکر میکنی که بین خطوط

خط صاف از بقیه بهتر بود

سال ها روی خط جلو رفتی

و جهان همچنان مدور بود

 

فکر میکنی که چه تاریک است

ماه هم بر زمین نتابیده

مثل این که در آسمان n ام

حق تعالی گرفته خوابیده

 

فکر و ذهنت هنوز مشغول است

فکر هایی که گنگ و مبهم بود

گر چه صد ها سوال مطرح شد

پاسخ مستند ولی کم بود

 

آسمان گریه میکند خود را

بر زمینی که خیس و احساسی است

بار سوم  جهانِ خود را شست

ذهنِ سردرگمی که وسواسی است

 

غصه هایی که توی قصه نبود

داستان تو را رقم زده اند

داخل کوچه های تو در توت

دست در دستِ هم قدم زده اند

 

عاشغانه سرود شیادی

غین را جای قاف می انداخت

در نهادش جهان فرو می ریخت

هر کسی که به عشق می پرداخت

 

مردی از آسمان هفتم بود

یا زنی که هنوز غمگین است

زنی از آسمان هفتم بود

یا که مردی که عالمش این است

 

شاخه ها کور کرده چشمت را

و حقیقت هنوز پنهان است

یک نفر گریه می کند در خود

یک نفر که هنوز انسان است

 

بر سر ما چه آمد از دنیا

حافظه های شستشو خورده

عاشقان دروغ و تبلیغات

که خدامان درونمان مرده

 

باز خورشید خنده سر داده

در شعاعی که پرتو اش درد است

 و بشر می فروشدش به جهان

چیزهایی که با خود آوردست

 

فکر میکنی که چه غمگینم

یا که عقده نشسته بر هیچم

که به این شکل بد گمان هستم

که به خود بی دلیل می پیچم

 

باد می خواند از خودش آرام

وزشِ صبحِ سردِ اسفند است

با خودش باد می برد من را

و جهانت هنوز پابند است

 

2

روز روشن به ظلمت شب بود

راست می رفت و مقصدش چپ بود

پوچ می دید و پوچ می پنداشت

در سرش های و هوی مذهب بود

فحش میداد فحشِ ناموسی

در درون باطنا مودب بود

از تنفر به خشم می افتاد

عشق در سینه اش لبالب بود

دشمنانش چو دوست میپنداشت

 با رفیقان ولی  معذب بود

توی نیمی زِ کارهایِ خودش

گاو ، نیمِ دگر مجرب بود

انقطلاع از جهانِ خاکی داشت

باز دنبال پول و منسب بود

گفتمش تو که را خطاب کنی

شد مشخص منش مخاطب بود

 

3

روز ها رفت و رفت و رفت و رسید

به همان شب که برف می بارید

به همان شب که حال من بد بود

و سگی توی کوچه می نالید

یک نفر روی اوجِ برجِ بلند

دست را روی دست می مالید

میشد آن اضطراب چشمش را

از همان فاصله به خوبی دید

مرد می رفت تا خودش را از...

پُر شد اما وجودش از تردید

روز ها رفت و رفت و رفت و هنوز

مرد قصه از ارتفاع نپرید

 

  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :