تبلیغات
جو زده - مقرر

مقرر

جمعه 29 مرداد 1389

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:داستان، 

چقدر حافظه اش ضعیف شده بود دوباره به ساعتش نگاه کرد شاید از روی عادت بود چون این چندمین بار بود که در همین چند دقیقه اخیر این کار را انجام میداد قدم زنان همین طور از گوشه پیاده رو به راه خود ادامه میداد و فکر میکرد که کجا ممکن بوده که او را دیده باشد تصاویر گنگ در ذهنش مرور میشد هر جا یک نقطه ی روشن امیدوارکننده به دست می آورد دوباره ذهنش منحرف میشد. چه اهمیتی داشت که چه کسی بود یا حالا که بعد از همان چند لحظه که از مقابل هم عبور کرده بودند و هر یک به راه خودش ادامه داده بود شناختن یا نشناختن اصلا چه اهمیتی میتوانست داشته باشد ولی خب لااقل میتوانست بپرسد خانم مثلا من قبلا با شما ملاقات نکرده ام یا چه میدانم چهره شما برای من آشناست شما من را به یاد نمی آورید اما هیچ وقت این کار را نمیکرد زل میزد به چشمهای او و فقط برای چند ثانیه خیره میشد. شاید میخواست هویت شخص مقابل را از دریچه چشم های او ذهن خوانی کند.


میخواست عرض خیابان رو طی و از سمتی که سایه است حرکت کند اما کمی بعد این تصمیم را هم درهم با نگاه کردن بی هدف به ساعت مچی اش و تمرکز برای به یاد آوردن چهره آشنای کسی که از مقابلش گذشته بود از یاد برد.


برای خرید نوشابه ایستاد صاحب مغازه با چهره خندانش به او سلام کرد صاحب مغازه را دیشب هم دیده بود اما عجیب بود که مغازه ی قصابی ش را رها کرده ، آمده و صبح ها در بغالی کار میکرد. کمی دلش گرفت که چقدر زندگی مردم سخت شده که دیگر به سختی میشود از پس مخارج روزانه با کارهای معمول بر آمد و باید صبح و شب کار کرد. به خودش که نگاه کرد غم دلش را گرفت که هر روز از این خیابان به آن خیابان فقط سرگردان شده بود که بتواند به این زندگی کوفتی برسد تازه هنوز هم هشتش گرو نهش مانده بود اصلا به یاد نمی آورد از دیشب تا امروز چطور از آن طرف شهر سر از اینجا در آورده شاید این خستگی بوده که داشت دمار از روزگارش در میآورد.


رشته افکارش با صدای باز شدن در نوشابه پاره میشود صاحب مغازه نوشابه را به سمتش میگیرد که "بگیر برادر همه شو تا آخر بخور" کمی حرصش میگیرد که حالا که این را گفت تا آخرش را نخورد اما تشنه است روی جعبه نوشابه ای درب و داغان کنار صاحب مغازه مینشیند و نوشابه را سر میکشد مزه نوشابه هم مثل قبل نیست. یادش بخیر آن زمان ها که بعد از یک روز که بکوب کار میکرد یک نوشابه کانادا باز میکرد و یک نفس همه را میفرستاد بالا اما حالا چه نوشابه اش ته مزه تلخ میداد اصلا یک لحظه میخواست همه را بالا بیاورد صاحب مغازه هنوز هم نیشش باز بود.


درباره نوشابه حرفی نزد بلند شد و دست کرد در جیبش پول نداشت ناگهان ته دلش خالی شد از هیچ چیز به اندازه این ماجرا حرصش نمیگرفت چند بار دیگر هم برایش پیش آمده بود حتی یک بار یک راننده تاکسی به چه حقارتی گوشه خیابان پیاده اش کرده بود. دوباره گشت دستش را از این جیب به آن جیب برد اما باز هم چیزی پیدا نکرد راننده با یک لبخند گفت که "اشکالی نداره برادر پیش میاد دیگه مهمون ما باش یا نه اصلا بندازش تو صندوق صدقه که ثوابش برا هر دومون بشه" خوشحال شد لبخند زد و گفت:


واقعاً شرمنده اصلا این روزها حواس برام نمونده


راننده جواب داد:
برادر کی حواس داره تو این دوره زمونه


از جواب راننده کیف کرد ، یک لبخند تلخ زد و ماجرای بقالی را که برای پول یک نوشابه تاریخ مصرف گذشته آبرو اش را فقط به خاطر این که یادش رفته بود از خانه پول بردارد توی محل برده بود تعریف کرد. راننده تاکسی چهره مهربان و خندانی داشت با سرش صحبت هایش را تایید میکرد او را یاد قصاب کوچه بالایی خانه اش می انداخت.


“اصغر خان یک و نیم کیلو گوشت کبابی خوب بده امشب بچه هام دارن میان میخوایم دور هم باشیم” 


آقای قصاب اخم کرده است علیرغم تصورات سبیل چخماخی ندارد اما جدی است اصلا مهربان نیست و معلوم نیست چرا هیچوقت نمیخندد صد رحمت به همان راننده اونق تاکسی با آن غرغر هایش.


“حاجی چوب خطت پره ها منم اینجا دارم کاسبی میکنم فردا روز که بچه های من اومدن من چی بزارم جلوشون شما میگی”


کمی خجالت میکشد راست میگوید بنده خدا چند وقت میشود که هربار نسیه برده و خبری از تسویه حساب نبوده. می آید برگردد دست های سنگین اصغر دوشش را میچسبد میگوید حالا بیا یک نوشابه خنک با هم بزنیم اصرار میکند بد هم نیست از هوا آتش میبارد گلویش خشک شده مینشیند و دو قلپ میخورد باز هم همان طعم بی خود و با همان ته مزه تلخش. معلوم نیست چرا به این کارخانه های کشکی مجوز داده میشود که هر روز با یک اسم جدید نوشابه تولید کنند که آن هم بشود این. دوباره به یاد گذشته ها می افتد و یادش بخیری میگوید.


اصغر اصرار میکند که بخور لااقل خنکت میکند البته پر بیراه هم نمیگوید قلپ بعدی را میزند بوی گوشت و چربی و پوست از زیر دماغش رد میشود و حالش را به هم میریزد یک لحظه میخواهد بالا بیاورد دوان دوان از مغازه میرود بیرون و در گوشه ای که آشغال ها روی هم تلنبار شده اند چمباتمه میزند بغال با چهره عصبی اش از مغازه بیرون میآید حتما پولش را میخواهد دستش را که میبرد به سمت جیبش نمیتواند جیبش را پیدا کند اعصابش خرد میشود دستش را چنگ میزند به شلوارش تا ورودی جیب را بیابد اما نتیجه ای نمیدهد حالش بدتر میشود میلرزد بالا می آورد کف کرده است بغال پولش را میخواهد مثل اجل معلق ایستاده بالای سرش که چه برای یک شیشه نوشابه بی مزه از او طلبکار شده است.


حتی نا ندارد فحش بدهد اصغر با لبخند میگوید یک قلپ دیگر بخور شاید گرمازده شده باشی خنکت میکند سرش تیر میکشد شیشه را میدهد دست اصغر قصاب و با اشاره دست از او خواهش میکند که اجازه بدهد چند لحظه آرامش داشته باشد. تمام بدنش میلرزد.


یک تاکسی می ایستد کسی پیاده میشود و با راننده صحبت میکند. راننده میگوید اشکال ندارد خانم بعدا کرایه را بینداز صدقه که هم ثوابش را من ببرم هم شما. گاز را میگیرد و دور میشود. زن دوان دوان به سمت او می آید و در حالی که نگرانی و وحشت در صدایش موج میزند میگوید: "حالت خوبه".


اصلا خوشش نمی آید مردم اینطور برایش دلسوزی کنند سر را که بر میگرداند همان چهره آشنا را میبیند ،همان چهره همیشگی. زل میزند به صورتش، محو میشود در چشمهایش. زن با دستانش دستش را به گرمی لمس میکند چه حس آشنایی و چه گرمای لطیفی است که در او فوران میکند و وجودش در اقیانوسی آشنا رها میشود. حسی لذت بخش مملو از آرامش او را در بر میگیرد.


دست مرد در دستان زن آرام سرد و رها میشود و دست دیگری که به پیرژامه اش چنگ خورده بی توان آزاد میگردد. زن شیون میکند. دکتر که دیگر آن چهره ی بشاش را ندارد با صورتی غرق در اندوه زیر لب تسلیتی میگوید و شیشه ی دارویی را که از مرد گرفته روی میز میگذارد.شخصی که پشت اتاق نشسته است برای چندمین بار با بغض میگوید برایش صدقه بگذارید که هم ثوابش را او ببرد هم شما.
از مسجد محل صدای اذان بلند میشود.
  

 

 

 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :