تبلیغات
جو زده - چرک نویس های ادبی

چرک نویس های ادبی

پنجشنبه 18 شهریور 1389

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

1

با خنده ی تلخ خویش یادآور شد

با طعنه و حرف و نیش یادآور شد                            

تا خواست فراموش شود باز کشید

آن مسئله را به پیش و یاد آور شد                          

 

2

ای کاش که گرگ گوشت را برده نبود

ای کاش تمام گوشت را خورده نبود                         

ای کاش که از طعمه ی سمی دردم

در گوشه ی دشت بره ها مرده نبود                        

 

3

 

ایمان تو و فکر من از هم دور است

با این که نگاه هر دو مان یکجور است                                  

آش افکارم اگر یک کمکی کم نمک است

در عوض مال تو بالعکس به کلی شور است

آخر انسان به چه علت شده بازیچه و در

هر زمان باشد و هر جا برود محصور است

چون خدا لطف نمودست کنون بنده شده

هر چه ارباب بگوید که بکن مجبور است

مگر این جبر و ستم نیست که بر بنده شده

بنده ای که همه ی عمر به زیر زور است

زندگی جاده ی تک بانده ی بی برگشتی است

ابتدایش رحم و مقصد آخر گور است

باز هم این قلمم راه غلط پیش گرفت

ور نه شعرم همه دانند که بی منظور است

 

 

4

بر تنم می زند زمین و زمان

تازیانه به روی تختی که

می زدم زار با تبسم خود

از غم روز های سختی که

فحش را در درون خود خوردم

از بد روزگار و بختی که

شد به روی وجود من آوار

تو ، چمدان به دست وقتی که ...

 

 

5

یک عالمه حرف دارم از لالی خود

یک عالمه شهد دارم از کالی خود

ایمان و بصیرت و یقینی بی حد

دارم ز عقیده های پوشالی خود

آرامش و احساس رهایی دارم

از زور فشار کاری و مالی خود

شاید که چنین جنبش و شر و شوری

باشد ز همین سستی و بی حالی خود

با این همه شعر هم بگویم گاهی

با همت طبع و ذوق تو خالی خود

 

 

6

حقیقت مثل پتک است و سرم سنگ است

دلم مثل غروب جمعه ی پاییز دلتنگ است

زمان همچون قطاری با مسیری پیچ در پوچ است

که هر جایی که باشد آسمانش باز همین رنگ است

درون کافه ای غمگین حقیقت تانگو می رقصد

و با ساز زمانه کافه غرق از ریتم و آهنگ است

خدا می خندد از این که نمی دانند این مردم

همیشه تا ابد یک پای هر فرضیه ای لنگ است

حقیقت تا ابد با وهم می رقصد در این کافه

و رقص این دو با هم مثل هر وقتی هماهنگ است

 

 

7

برگ آخر که مانده در دستم

باز در انتهای بن بستم

آخر داستان چه مسخره است

ابتدایش کتاب را بستم

مرد مستی زن خودش را کشت!!!

من زنم یا که مردکی مستم؟؟

آس تیز و گلوی بی بی تو

لغزش برگ آخر از شستم

زن و یا مرد کشتم و مردم

من همانم که بودی و هستم

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :