تبلیغات
جو زده - قانون و اتفاق

قانون و اتفاق

جمعه 6 شهریور 1388

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:داستان، 

صدای عبور ماشین ها دور می شود بوی دود غلیظ بینی ام را پر میکند تنفس سخت شده نمیتوانم دستم را حرکت دهم اما درد ندارم گرمای لذت بخشی وجودم را فرا گرفته چشمانم هنوز بسته است اما انگار که همین تازه از یک خواب عمیق بیرون آمده باشم هنوز در حالت منگی چیزهایی در مقابل چشمانم مرور میشوند.

 

درب دالان باز شده و با صلابت وارد میشود نگاه خشکی دارد که همه را وادار به اطاعت از خود میکند. حواسش به همه جا هست همه چیز را با دقت و موشکافانه بررسی میکند. از مقابل میز کوچکی عبور میکند که یک رومیزی خاکستری با گل های مات صورتی بی روح بر روی آن پهن شده است. هر روز این رومیزی توجه اش را جلب میکرده و شاید دیگر زمان تعویض آن فرا رسیده باشد.دالان بزرگ و نورگیر است خبری از وسایل تزئینی نیست اما انعکاس نور از پنجره بر روی قالیچه نقش آهوی روی دیوار جلوه زیبایی به آن مکان میبخشد با گام های استوار به سمت درب خروجی قدم بر میدارد.

 

چشمانم را با اندکی ترس آرام آرام باز میکنم همه جا تاریک است کمی طول میکشد تا چشمم به این تاریکی عادت کند بوی خون به مشام میرسد بوی روغن به مشام میرسد و کم کم درد را در کمرم حس میکنم شیشه خرده ها همه جا هست بی اختیار به همسرم فکر میکنم به پسرم و حتی به پدرم حس میکنم همه را دوباره خواهم دید حس میکنم هنوز نفس دارم.

 

برای دوستانش لبخند میزند و با دست از آن ها خداحافظی میکند امروز خیلی شاداب تر به نظر میرسد احساس قدرت میکند موهای بلندش را به عقب بسته و پیرهن صورتی روشن زیبایی به تن  کرده است زندگی در نگاهش زیبا تر شده است  دوست دارد به درخت ها سلام کند به خیابان ها و خانه ها و مغازه ها به همه و همه سلام کند وقتی سوار تاکسی شد به راننده و مسافرها سلام کند امروز از خودش راضی است.

 

کمی ناراحت است از درب اصلی مجتمع خارج شده و برای تاکسی گرفتن به سمت ایستگاه پایین خیابان به راه می افتد قدم هایش استوارند و نگاهش کاملا بی احساس. مسائل دیروز تمام فکر و ذکرش را مشغول خود کرده است چرا تمام این مسائل باید برای او بوجود می آمد از خودش متنفر شده است  از زندگی متنفر شده است  از همه چیز متنفر شده است مصمم به طرف پایین خیابان قدم بر میدارد. به ایستگاه که میرسد دستی به کت و شلوار خاکستری خود میکشد و کمی آن ها را مرتب میکند و سپس سیخ منتظر اولین تاکسی می ایستد حتی جواب سلام راننده را نیز با تکان سری پاسخ می گوید.


 

خدایا چه اتفاقی افتاد چرا من چرا تمام این اتفاقات باید برای من پیش می آمد. تصویر همسرم باز روبروی چشمانم هست و تصویر پسرم وقتی که بستنی توت فرنگی اش  به زمین افتاده و پهن سنگ فرش خیابان شده بار ها و بارها بدون هیچ دلیلی قلبم را تکان می دهد. سعی میکنم دستم را به دستگیره در برسانم ولی با حرکت دست راست درد شدیدی تمام وجودم را فرا میگیرد باید در را باز کنم .

 

لرزش خفیفی را در پای راست خود حس کرد دست برد و گوشی موبایل را از جیب بیرون آورد و با اشتیاق مشغول پاسخ دادن شد مسافر بغل دستی اصلا علاقه ای به کنجکاوی نشان نمیداد. با شور خاصی صحبت میکرد احساس میکرد شوخ تر شده  و راحت تر می تواند بخندد واقعا امروز در نظر او بی نظیر مینمود.

 

تمام قدرت خود را به کار بردم تا دستانم را حرکت دهم اما تمام تلاشم بی نتیجه است  سرم روی فرمان مانده  و انگار تمام بدنم در فشار پشتی صندلی مچاله شده است.دهانم باز نمیشود و رمغی برای فریاد ندارم. در دهانم طعم شور خون را حس می کنم. کسی در کناری را تکان تکان میدهد چیزی نمانده در باز شود. روزنه های نور بیرون به داخل فوران میکنند در که باز میشود چشمانم از شدت نور تنگ می شوند دستی شانه ام را میگیرد و با صدایی مصمم از سلامتم میپرسد  و قبل از پاسخ من آرام مرا از ماشین بیرون میکشد چهره او نیز خونین است پاهایم بیحس هستند و یک دستم به شدت درد میکند کشان کشان مرا به چند متری ماشین میرساند و بعد روی چمن های تر کنار یک درخت رها میکند و به سرعت دوباره سراغ ماشین میرود. به ماشینم نگاه میکنم که کاملا داغون شده است . جلوی ماشین به شدت مچاله و تابلوی ماشین کاملا کنده شده و به کناری افتاده است.معلوم نیست اصلا تعمیر می شود یا نه .  میبینم که همان مرد پیکر بیجان دختری بر روی دوش از ماشینم بر میگردد با تمام وجود میخواهم کمک کنم اما توان حرکت ندارم نزدیک میشود و چند متر آن طرف تر دخترک را روی چمن ها رها میکند میخواهم به آنها نزدیک شوم مرد با دستپاچگی در حال بررسی پیکر خونین دختر است آرام آرام با کمک دو پا کشان کشان خودم را به آن ها میرسانم مرد انگار کارش تمام شده باشد بلند میشود .  کت خاکستری خود را در می آورد و آن را روی صورت مبهوت  دخترک و پیراهن صورتی روشن او  که اکنون غرق خون شده پهن میکند.

صدای آژیر آمبولانس که همه جا طنین انداز شده گوشها را می خراشد.

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :