تبلیغات
جو زده - روز ها رفت و رفت و رفت و هنوز...

روز ها رفت و رفت و رفت و هنوز...

شنبه 14 اسفند 1389

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

1

فکر  میکنی نکند یک روز

توی خوابت بیاید و برود

یک نفر اشتباه کند خود را

یک نفس تا تهِ خودش بدود

 

فکر میکنی که بارانی است

روزی از روز های پاییزی

روی دستان یک نفر آرام

چتر تکرار میکند چیزی

 

فکر میکنی که به تنهایی

توی دنیا فقط تو تنهایی

تو خودت یک تنه همه هستی

با حسابِ جهانِ معنایی

 

فکر میکنی که بین خطوط

خط صاف از بقیه بهتر بود

سال ها روی خط جلو رفتی

و جهان همچنان مدور بود

 

فکر میکنی که چه تاریک است

ماه هم بر زمین نتابیده

مثل این که در آسمان n ام

حق تعالی گرفته خوابیده

 

فکر و ذهنت هنوز مشغول است

فکر هایی که گنگ و مبهم بود

گر چه صد ها سوال مطرح شد

پاسخ مستند ولی کم بود

 

آسمان گریه میکند خود را

بر زمینی که خیس و احساسی است

بار سوم  جهانِ خود را شست

ذهنِ سردرگمی که وسواسی است

 

غصه هایی که توی قصه نبود

داستان تو را رقم زده اند

داخل کوچه های تو در توت

دست در دستِ هم قدم زده اند

 

عاشغانه سرود شیادی

غین را جای قاف می انداخت

در نهادش جهان فرو می ریخت

هر کسی که به عشق می پرداخت

 

مردی از آسمان هفتم بود

یا زنی که هنوز غمگین است

زنی از آسمان هفتم بود

یا که مردی که عالمش این است

 

شاخه ها کور کرده چشمت را

و حقیقت هنوز پنهان است

یک نفر گریه می کند در خود

یک نفر که هنوز انسان است

 

بر سر ما چه آمد از دنیا

حافظه های شستشو خورده

عاشقان دروغ و تبلیغات

که خدامان درونمان مرده

 

باز خورشید خنده سر داده

در شعاعی که پرتو اش درد است

 و بشر می فروشدش به جهان

چیزهایی که با خود آوردست

 

فکر میکنی که چه غمگینم

یا که عقده نشسته بر هیچم

که به این شکل بد گمان هستم

که به خود بی دلیل می پیچم

 

باد می خواند از خودش آرام

وزشِ صبحِ سردِ اسفند است

با خودش باد می برد من را

و جهانت هنوز پابند است

 

2

روز روشن به ظلمت شب بود

راست می رفت و مقصدش چپ بود

پوچ می دید و پوچ می پنداشت

در سرش های و هوی مذهب بود

فحش میداد فحشِ ناموسی

در درون باطنا مودب بود

از تنفر به خشم می افتاد

عشق در سینه اش لبالب بود

دشمنانش چو دوست میپنداشت

 با رفیقان ولی  معذب بود

توی نیمی زِ کارهایِ خودش

گاو ، نیمِ دگر مجرب بود

انقطلاع از جهانِ خاکی داشت

باز دنبال پول و منسب بود

گفتمش تو که را خطاب کنی

شد مشخص منش مخاطب بود

 

3

روز ها رفت و رفت و رفت و رسید

به همان شب که برف می بارید

به همان شب که حال من بد بود

و سگی توی کوچه می نالید

یک نفر روی اوجِ برجِ بلند

دست را روی دست می مالید

میشد آن اضطراب چشمش را

از همان فاصله به خوبی دید

مرد می رفت تا خودش را از...

پُر شد اما وجودش از تردید

روز ها رفت و رفت و رفت و هنوز

مرد قصه از ارتفاع نپرید

 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :