تبلیغات
جو زده - سال هزار و سیصد و صد چیزِ خوب و بد

سال هزار و سیصد و صد چیزِ خوب و بد

دوشنبه 1 فروردین 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، داستان، 

نشسته ام توی خودم و باز غرق شده ام در افکاری که نابود می کند یک مرد را. چقدر خسته کننده است این روز ها و من چقدر دلتنگم. دیشب بود یا که شب قبل از دیشب که نشسته بودم در تراس خانه که دیدم در باز شد و وارد خانه شد گفتم : تویی؟؟ خندید از آن خنده هایی که همیشه قبلا ها بر چهره اش بود. گفتم تا امروز کجا بودی؟؟؟ 

 باز هم همان لبخند را ادامه داد حرفی نمی زد حالتش هم عوض نمی شد. گفتم دیدی چه بر سرمان آمده؟؟؟ لبخند می زد. گفتم چقدر گنده شده ای؟ انگار یک دفعه با یکی دیگر عوضت کرده اند البته تنها بدنت را. صورتت و لبخندت همانی هست که بود. لبخند می زد. 

گفتم تو هم چیزی بگو لااقل؟؟ فقط می خندید. لبخند بود لبخندی که ترحمی موج می زد در پشتش. می گفت چرا موهایت سفید شده؟ گفتم پیر شدم. می خندید. لبخند می زد با ترحمی که مثل لبخند ژکوند آدم را سوراخ می کند گفت استقلال مال این حرف ها نیست گفتم می بینیم.

باد می وزید و درب و پنجره های قرن ما نه باز و بسته می شدند و نه اصلا تکان می خوردند ، با وجود دو جداره بودنشان هم صدا ازشان عبور نمی کرد حتی اگر نمی رفتی در بالکن تا فرار کنی از خفگی اتاق تا بتوانی نفسی بکشی نمی فهمیدی باد می آید و می خواهد همه چیز را ببرد با خودش به کجا؟ چه می دانم می رویم هوایی عوض می کنیم و زود بر می گردیم پوسیدی در این اتاق ماتم زده. 

حالش را نداشتم از قدیم ها همین طور می خواست حرف حرف خودش باشد برویم یک جایی که هنوز هم نمی داند کجا آن هم برای چه؟؟ تا همه چیز ها واژگون شود لباس های روی رخت را با خود ببرد و دیش ها را از تنظیمشان بیندازد. خیابان ها روشن بود و نور تیر های چراغ برق خطی را روی زمین سیاه تا دور دست ها ترسیم می کرد که نقطه های نورانی درونش به آرامی می رفتند و می آمدند گفتم چقدر شلوغ شده کار و کاسبی ات خوب دم و دستگاهی راه انداخته ای به شوخی با دست می زد به سطح  چوبی میز و لبخند می زد. گفتم لااقل چیزی بگو.

پشت سر هم می رفتیم و خیابان ها شلوغ بود. به سر در شرکت بیمه که رسیدیم سر بالا کردم و حروف رنگ و رو رفته ی کلمات خورد به ذوقم. چرا اصلا تا آنجا آمده بودم ؟ چند دلیل وجود داشت پس باید می آمدم. توی این گرما همه جا صف بود همه جا آدم ایستاده بود در صف و منتظر چیزی بود تا نوبتش که شد به آن برسد. 

رفتم نشستم روی صندلی انتظار و بی دلیل انتظار کشیدم و مردم را نگاه کردم که عده ای می آمدند به صف اضافه می شدند و عده ای از سمت دیگر صف خارج می شدند.او نیز همان جا بود. توی صف ایستاده بود و معلوم نیست به چی یا به کی فکر می کرد. انتظار می کشید و انتظار چیز بدی است که نابود می کند یک مرد را. جلو نرفتم حتی به او توجه هم نکردم اصلا نفهمیدم که آنجاست. بلند شدم و رفتم  و توی یکی از صف ها گم شدم.


1

ببخش سال قدیمم فقط تنفر بود

                        درون غم زده ام از کنایه ها پر بود

که حرف های دلم را درون خود خوردم

                        شکستم و به کناری مچاله پژمردم

ببخش سال گذشته شعور من کم بود

                        کلاف دغدغه هایم عجیب در هم بود

تو با تبسمی از خواب من گذر کردی

                        نگاه نافذ خود را عمیق تر کردی

شمایلت که همیشه به خواب می دیدم

                        دروغِ باورِ من بود ، عذاب می دیدم

ببخش از من قبلی دروغ هایش را

                        اشاره کن که بگیرم من نو جایش را

چقدر سرد نوشتم چقدر بی احساس

                        چقدر بی در و پیکر چقدر بی وسواس

که تک تک کلماتم نمایش من بود

                        و نقش قلب لطیفم به دوش آهن بود

منی که زندگیم منطق است و اعداد است

                        فقط کنار تو هستم خیالم آزاد است

مرا تو بین یک و صفر های فولادی

                        خدای فاجعه بودی نجات می دادی

نشسته ام به تو از خاطرات می گویم

                        دوباره تلخ شدم مهملات می گویم

که من جوان هنر پیشه ای کج افکارم

                        به نقش عاشق شخصی که دوستش دارم

برای این که بمانم هنوز در نقشم

                        فقط بگو که تو را عاشقانه می بخشم


2

دنیای تاریکی برایت رسم خواهد کرد

                        هر کس که قدری فهم از دنیای ما دارد

آیا شروعی بود بر این خواب دنیایی

                        جمعی به ما گفتند هر چیز ابتدا دارد

جمعی که در فکر خدا بود و نمی دانست

                        هر دین برای خود جداگانه خدا دارد

جمعی دگر ما را همه از نسلِ میمون خواند

                        زیرا که میمون هم دو چشم و گوش و پا دارد

افسانه ی حوا و آدم سخت مشکوک است

                        هر علمِ ناقص هم زمانی انقضا دارد

ماندیم ما اینجا میان احتمالاتی

                        که ریشه یا در علم یا در ماورا دارد

پیمانه ی ایمانمان لبریز شد آخر

                        این ظرف کوچک تا چه حد از فرض جا دارد؟

آیا بشر محکوم یک وهم دروغین است؟

                        آیا که رنج نسل انسان انتها دارد؟


3

سر رفته است حوصله ام از نمی شود

                        سال هزار و سیصد و صد چیزِ خوب و بد

دارد عبور می کند از هشت و نه زمین

                        در روبروی سیزدهی نحس و می رود

مانده دو روز تا که به تکرار باز هم

                        سال قدیم جای خودش را به نو دهد

باید تکاند این دم عیدی وجود را

                        جارو به دل کشید به احساس رنگ زد

یک سال هم گذشت ولی نیستی هنوز

                        شاید که سال بعد و یا سال های بعد

از چاله تا به چاه به تحویل سال نو

                        از یک هزار و سیصد و هشتاد و نه به نود



راستی همین چند ساعت پیش سال تحویل شد امیدوارم سال آینده سال جذابی براتون باشه تا در پایانش از این کانال به اون کانال تلویزیون نرین که ساعت بشه 2.51 و یه توپ در بشه و بین صدای بوق و کرنا یه خمیازه ای بکشین و با نیش باز یک سال دیگه رو شروع کنین مثل امروز من. راستی اصلا چرا دارم با خودم حرف می زنم؟

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :