تبلیغات
جو زده - تاریکی

تاریکی

جمعه 12 فروردین 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:تحلیل، داستان، 

همه چیز که می چرخد به ذهنم جرقه می زند که شاید من می چرخم نه همه چیز ، این می شود که می ایستم. تعادل که هیچ حالت تهوع هم دارم از این بازی بی مزه که همیشه بی دلیل شروعش می کنم و در نهایت مجبور میشوم قطعش کنم. تاریکی به ما نیامده میزنم و چراغ ها را روشن میکنم.

بچه که بودم عاقل تر بودم چون از تاریکی می ترسیدم یعنی کمی به هر چه نمی دیدم اعتقاد داشتم که شاید از میان سیاهی مطلق روزی یک چیز جدید متولد شود بیاید و وضعیت را تغییر دهد. اما حالا که تاریکی برایم جزاعتقاد داشتن به چیز هایی که هست نیست چگونه میتوانم آقای منعمی(اینطور که خودش را معرفی کرده) را که در این تاریکی کنارم نشسته و خنده های تصنعی تحویلم می دهد باور کنم. دست بردار هم نیست مردک می گوید جان مادرم توهم نیستم فکر کرده یک ببو گلابی بیکار آمده از سر خوشی  نشسته وسط تاریکی اتاق تا به اراجیف چیزی که ذهنش همان ذهنی که در این تاریکی هم دست از سرش بر نمی دارد فرستاده تا بلای جانش بشود گوش کند.

 زرشک !!! تو که سهلی دفعه ی پیش هیتلر و موسیلینی یک طرف و چرچیل و استالین در طرف دیگر می خواستند والیبال بزنند از من توپ میخواستند داشتم اما ندادم بگو چرا؟ اه چرا دوباره دارم گول میخورم.

زندگی نمونه بزرگی از یک بستنی چوبی است البته بدون هیچ شباهتی. گاو نمادی از انسان است و انسان نمادی از گاو و هر دوی این ها با هم هیچ فرقی ندارند زیرا همه شان گِل بودند. بعد یک نفر که گل بازی می کرد حال کرد یک چیز بسازد که روی سرش دو تا استخوان زده باشد بیرون یک چیز معمولی هم ساخت که این استخوان به سر را گاو بنامد بعد که از گل بازی خسته شد بلند شد دوید و رفت انسان ماند و گاو که هر دو البته یکی بودند.

  با نیچه که نشسته بودم یکهو به سرش زد و گفت خدا مرده گفتم چی؟ از کجا فهمیدی؟ گفت زرتشت در راه برگشت به شهر از پیرمردی که به جنگل می رفت شنیده. گفتم چای در این خراب شده پیدا نمیشود ، گفت چای برای چی؟ گفتم بخوریم دیگر. سرش درد می کرد برای این که بگوید چقدر بروز است و آپ تو دیت کار میکند میخواستم حرصش را در بیاورم گفتم خبر داشتم. پکید و پکر شد زیر لب گفت لعنت به این دیوانه خانه ی لعنتی.

کوچه ها همه پر از گِل بود که لول میخوردندن بین سنگ و فولاد و سیمان. حالا که خدا هم مرده این همه گل تکلیفشان چه باید بشود. آقای منعمی دارد با گوشی تاچ اسکرین جدیدش ور می رود و هر کاری می کند که من بلوتوثم را روشن کنم تا مضخرف برایم بفرستد محل سگ هم بهش نمی گذارم اما ادب حکم می کند بی ادبی نکنم توهمات هم احترامی دارند بالاخره.

 بوی پوست پرتقال پیچیده در اتاق و آقای منعمی دنیای این روزای من دارد به خورد ما می دهد. اتاق شلوغ شده. نی و دف و چنگ آورده اند و پهن کرده اند وسط اتاق. تار هم هست همان تار چهلم که در چاه بابل پیدا شده بود همان تار مقدس. همه دور هم گرد می شوند و کسی آب کدو حلوایی به حضار تعارف میکند سر همه که گرم می شود نوازنده ها شروع میکنند به نواختن. نواختن نوای مرموز شرقی. مولوی میدان وسط را دست میگیرد و سماعی را آغاز میکند ، شمس بشکن میزند و از ته دلش می خندد. همه دارند حال میکنند و من هم که دوباره گول خورده ام ابلهانه نیشم تا بناگوش باز است. میدان که خالی میشود دنیا بلند میشود و وسط گود شروع می کند به چرخیدن می چرخد و می چرخد و همه چیز را حول خود می چرخاند.

 

نمایش نظرات 1 تا 30

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :