تبلیغات
جو زده - 20 سال پیش

20 سال پیش

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:تحلیل، درد و دل، 

بعضی وقت ها دل آدم بدجور می گیرد تا جایی که دوست دارد بنشیند یک گوشه و زار زار گریه کند به حال خودش. یکی از این وقت ها امشب است ، شب تولدم.

به 20 سال پیش که فکر می کنم همه چیز را خوب به یاد می آورم. تو بپرس ناهار امروز چی خوردی یادم نیست ولی  20 سال پیش ماجرایش فرق می کند. نه برگزیده بودم ، نه یک ودیعه ی آسمانی ، نه نور حق و نه مرغ تبعیدی ملکوت. تنها نوزادی بودم که چشم به جهان باز کرده بود و گریه می کرد نه که فکر کنید ناراحت بود از آمدنش به این دنیای فانی ، نه ، شعورش به این چیزها نمیرسید فقط برای این که نمی توانست کارِ دیگری بکند گریه سر داده بود،مثل تمام سال های بعد که هر وقت نمیدانست باید چه بکند گریه میکرد البته وقتی بزرگتر شد این گریه صدا و تصویر قدیم را نداشت اما شدیدتر بود.

خلاصه شد فرزند چندم یک خانواده ی چند فرزنده و اسباب بازی پر خرجی که یا برایش دلقک بازی در می آوردند که بخندد و شادشان کند یا از دلقک بازی هایش بخندند و شاد شوند. البته شیرینی این موقعیت ها نیز نسبت به زمانی که این وسیله ی پیچیده با حادثه هایی که برایش پیش می آمد و زندگی را به کام صاحبانش زهر می کرد بسیار ناچیز بود.این اسباب بازی عجیب و غریب مثل صاحبانش که خودشان نیز وسیله ی مشابهی بودند از یک طرف مواد غذایی را وارد خود میکرد و از طرف دیگر کثافت پس میداد و  در اکثر مواقع روز خاموش بود. هر روز گنده تر و گنده تر می شد و باز هم اطرافیان را که تا بحال موارد مشابه این زیاد دیده بودند برای چندمین بار متحیر میکرد.

 از سن 5 یا 6 سال اینجانب وظیفه ی کنترل و مدیریت این تکه گوشت بی مصرف را به عهده گرفتم که البته اعتراف میکنم در این کار نه تنها موفقیتی کسب نکردم بلکه میتوان گفت تا به اینجا شکست هم خوردم. وسیله ای که نه تنها مشکلاتی همچون عدم هماهنگی اعضا و نیاز به خاموش بودن 7 ساعته در 24 ساعتِ یک روز را داشت بلکه باید هر چند ساعت یک بار هم با سیستم ورود غذا و خروج کثافت هماهنگ می شد، قدرت تحلیل بسیار پایینی داشت و در ابتدا حتی نمیتوانست ساده ترین کارهای حرکتی را بدون درصدِ بالایی از خطا انجام دهد ، انرژی اش زود تمام می شد و البته هزاران فعل و انفعال ریز لازم بود که بتواند تکانی بخورد.

اما قسمت عمده ی مشکلات با واحدی بود که خود این جمع به آن فهم و شعور میگفتند. فهم قابل تعریف نیست اما شعور چیزی است که در هر دوره ی خاص از به اصطلاح زندگی یک به اصطلاح فرد به میزان کم و ناکافی موجود است و واکنشش با هزار چیز دیگر فهم را می سازد. درنتیجه همیشه فهم چیزیست که آنقدری که باید باشد نیست. جالب اینجاست که عنصر اصلی تصمیم گیری همین فهم است. خودتان قضاوت کنید در این شرایط چگونه می شود تصمیم درستی گرفت. برای همین درصد بالایی از تصمیماتی که با عناصر موجود گرفته می شد با درصد خطای بالا روبرو بود و در تمام برهه ها در کنترل این وسیله مشکل ایجاد می کرد.

برهه های مختلفی که توسط عناصر حماقت ، حقارت ، خوش باوری ، ساده لوحی ، زود باوری و امثال این ها کنترل می شد که البته هیچ کدام رضایت بخش نبودند و به چیزی ختم نمی شدند.

20 سال گذشت و هنوز کند و کاوهای من در برابر این عناصر بی فایده است کم کم این وسیله دارد مرا عذاب می دهد. خاموش کردن همیشگیش هم با این که کار ساده و مستقیمی است توسط عناصر احساس و امید و رعایت کمی غیر ممکن به نظر میرسد البته جزو گزینه هاست ولی به دلیل کمبود عنصر فهم به هیچ وجه قابل اطمینان نیست،به هیچ وجه.

به اینجا که می رسم خنده ام میگیرد که چقدر حرف های یک نفر در شب تولدش می تواند کسل کننده و عجیب و غریب باشد. خب به جز دیوانه ها چه کسی هست که فهمیده باشد برای چه دارد زندگی میکند زندگی که البته نه بازی در نقشی که تحمیلی است روی نقاله ای  که از تولد به سمت مرگ می رود و همه را با خود به سوی مقصد میکشاند. همه ی هدف ها مقصد دارند اما همه ی مقصد ها هدف نیستند این را که بفهمی شاید خودت را بیندازی زیر چرخ های این نقاله یا نه اصلا در مسیر مخالف نقاله بدوی و نفهمی نقاله تکان نمی خورد این محیط است که دیوانه وار به عقب میخزد.

آدم ها سه دسته اند دسته ی اول در هر شرایطی راضی هستند و همیشه خوش خوشانشان هست. این دسته به هیچ وجه توسط دسته های بالاتر درک نمیشوند، در کل منطقشان چیز دیگری است. دسته دوم اگر شرایط بر وفق مراد باشد راضی میشوند اما دسته ی سوم افرادی هستند که در هیچ شرایطی راضی نمیشوند ، خوشحال نمی شوند ، لذت نمیبرند اصلا رنج میبرند و زندگی دسته های یک و دو را نیز زهرشان میکنند ، خود را حقیر میشمارند و همه چیز را مضحک و احمقانه میخوانند و در تلاشی که همیشه آن را شکست خورده می پندارند میخواهند احمق نباشند و به حماقت های مضحک زندگی تن در ندهند. همیشه فکر میکردم جزو دسته ی سوم باشم اما امروز به این نتیجه رسیدم که تمام این سفسته ها و دسته بندی ها از پایه احمقانه است.

به هر حال وقتی نه کسی یادش مانده که کی تولدت بوده و نه گوشیت زنگ می خورد که شاید تبریکی باشد هر چند ساده برای چیزی که اصولا تبریک ندارد و موضوع تماما مخصوصی نیست همان بهتر که بنشینی پشت لپ تاپت و چرند و پرند های همیشگیت را تایپ کنی.  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :