تبلیغات
جو زده - خواستم بیشتر خودم باشم

خواستم بیشتر خودم باشم

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، تحلیل، 

ابتدا دعوتتان میکنم پست بعد را بخوانید که به خاطر طولانی بودن در ابتدای این پست جا نشد.


شعر:

خواستم تا مدرن تر باشم

چمدان ها مرا صدا بکنند

دوستانم به محضر شیطان

شوخی و خنده با خدا بکنند

 

خواستم مدتی از این خانه

دور باشم که مرد برگردم

با خودم عشق و شور را بردم

با خودم کفر و خشم آوردم

 

خواستم بیشتر خودم باشم

پس خودم را دوباره کاویدم

از سوالات سخت خسته شدم

به جوابی نبوده چسبیدم

 

خواستم فلسفه شوم اما

سایه ی شرق روی فکرم بود

شک به هر چه که بود می کردند

نیست هایی که فکر و ذکرم بود

 

خواستم باورم شود هستی

از دهانم بخارِ یک شبِ سرد

محو می کردت و ببین دارد

با خودش حرف میزند این مرد

 

خواستم گم کنم خودم را در

کوچه هایِ زمان کودکیم

تا که شاید کسی بفهمد من

از کجا آمدم و این که کیم

 

پشت چشمانِ سردِ این مردم

کودکانی اسیرِ خود بودند

همه شان بر صلیبِ قانون

هر چه شد شد نشد نشد بودند

 

خواستم تا که مرهمی باشم

روی زخمانِ باز این مردم

خواستم تا شود غم این درد

از دو چشمان سردِ مردم گم

 

غافل از این که غرق می شدم از

روز هایی که موجِ طوفان شد

باز هم از هر آن چه بود و نبود

جبر و تکرار سهمِ انسان شد

 

خواستم شخصِ دیگری بشوم

چشم را بر حقایقش بستم

نه دقیقا شدم کسی دیگر

نه خودم بعد از این خودم هستم

 

سال ها میشود که از ریلم

یک جهان سمتِ مرگ می آید

خواستم سال ها ولی امروز

هیچ چیزی دلم نمی خواهد

 

 

معذرت خواهی:

با تشکر از تمام دوستانی که به من لطف داشتند و در پست قبل نظر دادند. به خاطر این که این چند روز واقعا درگیر مسائلی بودم که این روز ها همه ی ما درگیرشان هستیم بسیاری از این نظر ها بدون جواب ماندند که از همه ی دوستان معذرت خواهی میکنم و سعی می کنم تا آخر این هفته به همه ی نظرات رسیدگی کنم.

باز هم ممنون از لطفی که به من داشتید.

 

یک اطلاع رسانی کوچک:

با شخصیت و شعر های دکتر مهدی موسوی  از وقتی که به شب شعر یک فنجان غزل آمده بود آشنا شدم. آن زمان ها دانشجویی بودم که برای دودر کردن کلاس هایش آمده بود نشسته بود در ردیف دوم سالنی که قرار بود در آن شب شعر برقرار بشود. برقرار هم شد ابتدا با شعر چند شاعر دانشجو آغاز شد و بعد با ورود گروهی که تازه از راه رسیده بود گرم تر ادامه پیدا کرد. دو نفر از مرد های این گروه که البته توسط عده ای از بچه های انجمن شعر دانشگاه احاطه شده بودند نشستند در ردیف اول.

من در ردیف دوم درست روی صندلی پشتی آقای موسوی نشسته بودم. شعر اول این گروه را فکر می کنم الهام قریشی خواند یادم نمی آید چه شعری بود اما سالن بعد این شعر کمی به وجد آمد. خانوم مجری که اعلام کرد: دکتر مهدی موسوی پدر شعر پست مدرن ، منتظر بودم یک پیرمرد ریش سفید بلند بشود برود روی سن(ذهنیتم از پدرِ یک چیزی مثل شعر آن هم از نوع پست مدرن آن هم زمانی که هر را از بر تشخیص نمیدادم ، که البته الانش هم نمیدهم ، یه همچین شخصیتی بود) اما همان جوان صندلی جلویی بلند شد رفت روی سن لپ تاپش را با طومئنینه باز کرد و با سبکی که به شعر مفهوم واقعیش را می دهد شروع به خواندن کرد.شعر هایی که به گوش من بدیع و تازه و جذاب بود شعر هایی که از یک جنس دیگر بود از جنسی که همیشه میپسندیدم.

همان جایی که در شعرِ "ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد" به بیتِ "خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری ...شاید " رسید و یکی از حضار داد زد به همین خیال باش و ما همه به سمت صدا برگشتیم و یک از خود راضی کج فهم رو که بر و بر بی تفاوت تماشایمان میکرد را دیدیم به خودم گفتم ببین کجا زندگی میکنیم که عده ای گوش شنیدن و احترام به یک شعر رو هم ندارند و چطور بدون هیچ ملاحضه ای حرمت یک مراسم  را زیر پا له میکنند. البته دکتر با گفتن این جمله که ما امروز فقط برای این اینجاییم که شعر بخونیم و شعر بشنویم قائله را فیصله داد و با کف زدن ممتد حضار قضیه ختم به خیر شد اما انگار این جماعت که هیچ وقت طعم شعر دکتر به مذاقشون خوش نیامده دست بردار دکتر نبودند. از آن زمان که شدم یکی از مشتری های پروپاقرص وبلاگ آقای مهدی موسوی تا به حال شاهد 2 یا 3 بار ف-ل-ت-ر شدن سایت ایشون بودم از bahal به bahal7 از bahal7 به bahal14 و حالا هم به به bahal21 . تازه تمام این ها به یک طرف و ماجرای انتشار کتاب ایشون و عده ای از بزرگان سبک پست مدرن مثل خانوم اختصاری و عرضه ی این کتاب ها در نمایشگاه کتاب پارسال به یک طرف دیگر. همه ی این ها حکایت از این دارد که عده ای که با نو اندیشی و تفکر و آزاد اندیشی و حقوق دیگران و احترام به سلایق و ... و حتی خودشان مشکل دارند و در این روز ها زمام بیشتر امور هم در دستشان هست حتی تحمل شنیدن اندکی خارج از چیزی که دوست دارند بشنوند را ندارند و چون جوابی هم ندارند به ساده ترین راه یعنی پاک کردن صورت مسئله ها رو می آورند و شاید کورند و نمیبینند که ملتی نظارگرشان است.

به هر حال برای این شاعر بزرگ و هنرمند عزیزمون آرزوی موفقیت میکنم. امیدوارم یک بار دیگه بتونم ایشون رو از نزدیک ببینم و این بار دست هاشون رو به گرمی در دست هام بفشارم.

 

آدرس جدید وبلاگ دکتر مهدی موسوی:

http://bahal21.persianblog.ir/

دکتر که از سن پایین می آمد سالن بی امان کف میزد. عده ای که در ردیف اول نشسته بودند به احترام دکتر بلند شدند. از اون جایی که همیشه جو زده بودم بلند شدم و باحالت کف زدن به دکتر که با همه دست می داد نگاه کردم. دکتر در جایش نشست و به تمام شعر های بعدی گوش کرد. بعد نوبت رسید به پذیرایی که نان و پنیر و گردو بود. دکتر که ساندویچ را گرفت فویل دورش را کنار زد و با اشتها یک گاز به ساندویچش زد احساس کردم گشنه ام شده ساندویچ به ردیف دوم رسیده بود بازش کردم و یک گاز زدم. چه کیفی داشت نان و پنیر و گردو آن هم بعدِ آن همه غزل .

نمایش نظرات 1 تا 30

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :