تبلیغات
جو زده - اجتناب ناپذیر بود

اجتناب ناپذیر بود

دوشنبه 28 شهریور 1390

نویسنده: معین امیری |

نشسته بود سه تار به دست می اندیشید به زمانی که در آسمان پر ستاره ی شب نقطه ی نورانیِ ستاره مانندی را دیده بود که داشت حرکت می کرد. حیرت انگیز بود که ستاره ای حرکت کند آن هم در سکون رعب انگیز هزاران ستاره ی چشمک زن.

 

هزار قرنِ مداوم صدای هق هق بود

درون فاصله هایِ عمیقِ تاریخی

بشر خطوط غمش را به پشت سنگ نوشت

هزار نسل عقب تر به شیوه ای میخی

 

درون ِ غربت و تنهاییش به شک چسبید

 به حکمِ جبر ، خودش را به سرنوشت سپرد

دوباره بچه شد و از رَحِم به خاک افتاد

دوباره پیر شد و طبقِ آنچه باید ، مُرد

 

در این میانه خودش را درون خود گم کرد

و آنچه شد که نمی داند از کجا به کجاست

تمامِ راه بیابانِ بینهایت شد

که وحشتی ابدی سهمِ نسلِ انسان هاست

 

هزار تیغ که روی هزار رگ زده شد

هزار حلقه ی داری که بر گلو پیچید

هزار بسته ی قرص و هزار شیشه ی سم

هزار مغز که با تیر بر زمین پاشید

 

 

چه وحشتی است که انسان دچار آن شده است؟

چه خوابِ درهم و آشفته و غم انگیزی ست؟

کدام کارِ نکرده ، کدام جرم و گناه؟

بشر برای چه محکومِ این چنین چیزیست؟

 

فلاسفه همه شان بین متن می مردند

و دین نگاه شریفش در آسمان گم شد

 بشر درون خودش توی اوج تنهایی

اسیر دغدغه ی نان و آب و گندم شد

 

نشست  ، گریه شد و توی خود مچاله خزید

کسی که در پسِ دوران ، پیِ حقایق بود

درون فاصله های عمیقِ تاریخی

هزار قرنِ مداوم صدای  هق هق بود

 

آن شب باد از سمت بارو ها می وزید به خانه های چوبی و حشره های دریایی وز وز کنان هر سوراخی را می پلکیدند. مرد ها نانو ها را آویز کرده بودند به میله های چوبی و در سکوت ملسِ بندرگاه چرت میزدنند. دریا همیشه انقدر ها هم آرام نیست اما در آن شب موج میخورد و تماشای انعکاس نور بر روی این امواج عاشقانی را که آمده بودند تا صبح دست در دست هم به منظره ی بی کران دریا نگاه کنند به وجد می آورد.

 فلورینتینو آزیرا بعد از سرکشی به بخش کارگران و نظارت سرسرانه از کشتی هایی که همان شب از پایین رودخانه رسیده بودند در بندرگاه قدم میزد و به روزهای گذشته می اندیشید. از زمانی که فرمینادازا را در مراسم اهدای جوایز جشنواره ی شعر دیده بود دوباره به خودش این اجازه را میداد که به او فکر کند. او سال ها بود که داشت در این عشق یک طرفه زندگی می کرد و در دوره های طولانیِ بعد از جنگ های داخلی و شیوع وبا حتی یک لحظه هم آتش عشقش از شعله نیافتاده بود اما حال که کمی منطقی مینگریست خود را در باروی غم زده ای میدید که ملوانان دریایی بعد از گذراندن شب های طولانی عیاشی در شرابخانه های حاشیه بندر گوشه ای بی رمق افتاده بودند یا داشتند هر چه نوشیده بودند را بالا می آوردند اما فرمینادازا زنی بود از خانواده ی اشراف که در این لحظه با آرامش کامل در کنار دکتر خوونال اوربینو خوابیده بود و خواب کافه های آفتاب گیر و بازار عتیقه جاتی را میدید که در سفرهای طولانی دریاییش به اروپا در روزهای اول ازدواجش با دکتر اوربینو از آن ها لذت برده بود.

 آیا سرنوشت او و فرمینادازا به جز به دست طوطی سخن گویی میتوانست رقم بخورد که با بازی دادن دکتر اوربینو بر روی شاخه های درختِ انبه ی چند ده ساله باعث سقوط و مرگ نا به هنگام دکتر شد تا چند سال بعد  فرمینادازا و فلورینتینو آزیرا بر روی یک کشتی با پرچمِ بر افراشته ی شیوع وبا چندین بار مسیر رودخانه را تا ابدیت تکرار کنند. البته این ها همه فکرهایی بود که در این شبِ تابستانیِ بندرگاه از ذهن فلورینتینو آزیرا میگذشت و خود او نیز میدانست که فقط آرزوهای خود را مرور میکند سرنوشت هیچ وقت حتی بعد از گذشت هفتاد سال اینگونه رویی خوش به همان پسرکِ کهنه پوشِ عاشق نشان نمی داد. فلورینتینو آزیرا همچنان که به روزهای گذشته می اندیشید و با خود فکر میکرد تمام این سال ها و تمام این رنج ها اگر چه بیهوده بود اما "اجتناب ناپذیر بود".

 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :