تبلیغات
جو زده - نگاهم کنید ...

نگاهم کنید ...

سه شنبه 1 آذر 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:درد و دل، شعر، تحلیل، 

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

 بوف کور - صادق هدایت

 

آغوشِ سردِ خسته یِ من ، بی تو ایستاد

با دست هایِ بی رمقت شب ادامه داشت

تنهاییم درون تنی مرده پیچ خورد

صد سال لعنتی  که فقط شب ادامه داشت

 

با زخم هایِ مثلِ خوره رویِ روحِ من

با دست هایِ بی رمقی که مرا شکست

آغاز داستان تو نبودی ، دو چشم بود

با سایه ای که جغد شد و بر شبم نشست

 

شب بود خواب جسمِ تو را در خودش کشید

شب بود باد جسمِ مرا برد با خودش

لعنت به شب ، به خواب  ، به این باد لعنتی

مردی نشست  و ساغر غم خورد با خودش

 

مردی که توی خواب و خیالش شبیه من

دست تو را گرفت ، به ایوان تو را کشید

بعدش نشست خیره به چشمانِ بسته ات

تا صبح رویِ سطحِ قلمدان تو را کشید

 

جایی مسیر بود که در تو تمام شد

پیچید تویِ یک چمدان  ، داستانِ تو

و دفن شد درونِ شبی که هراس داشت

از خانه هایِ سقف مثلث نشانِ تو

 

دیگر تمام شد و من عادت نمیکنم

به سایه ای که تا ابد ، همسایه ی من است

به  درد هایِ مضحکِ من ، خنده میکند

هر شب مخاطبم که همین سایه ی من است

 

 *********


 معرفی کتاب:


چاهِ بابِل
کتابی که فقط باید خواندش هیچ گاه در قالب تحلیل و تفسیر نمیگنجد به جرات میتوان گفت یکی از بهترین رمان های فارسی است شاید بهترینشان.


نویسنده: رضا قاسمی      


لینک دانلود کتاب

 



معرفی فیلم:

فیلمی که نوع تفکرش را دوست داشتم شاید همیشه آرزویم این بوده این گونه به دنیا نگاه کنم این طور بیندیشم و این طور زندگی کنم.

Big Fish

نویسنده: Daniel Wallace                  کارگردان Tim Burton

محصول سال 2003

 

لینک IMDB


 



*********

نگاهم کنید ... نه اصلا این وضع چطور قابل تحمل خواهد بود وقتی حتی نمیشود با اطمینان در باره ی همین لحظه ای که در آن هستیم اظهار نظر کرد. اجازه بدهید نظریه پردازی کنم اصلا چه کسی گفته ما در تمام طول زندگی در نقشِ یک شخصِ واحدیم. شاید این فقط تصور و برداشتی معمولی از همین لحظه ی حال باشد مگر غیر این است که انسان در گذشته ی خود چیزی به جز خاطرات ندارد در خودتان یک لحظه جست و جو کنید آیا سال قبلتان ماه قبلتان روز ساعت و یا حتی دقیقه ی قبلتان تنها خاطره ای در آرشیو ذهنییتان نیست.

 اگر به کسی همین خاطرات را بدهند نه تنها می شود شما بلکه خودش هم تصور میکند سال ها به عنوان شما زندگی کرده شمایی که شاید خاطراتتان برای شخصی دیگر باشد حال با بسط این موضوع حلقه ای از خاطره ها به وجود خواهد آمد که مبدا و مقصدش شما خواهید بود در نتیجه ما زندگی نمیکنیم بلکه در فاصله های زمانی کوتاه خاطراتمان به نوعی آپدیت میشود نه  فقط در قالب همان جسم شاید در قالب هر جسم دیگر تنها کافی است تمام خاطره ها تا آن بازه زمانی به علاوه ی اطلاعات همان بازه زمانی در آن قالب جدید قرار بگیرد پس مرگ وجود نخواهد داشت چون زندگی هیچ وقت وجود نداشته است.

 یک لحظه به یاد میاورید و یک لحظه به یاد نمی آورید همان طور که اگر خاطرات یک انسان 70 ساله را از او بگیریم او مانند یک کودک تازه به دنیا آمده میشود که انگار اصلا زندگی نکرده و اگر به یک نوزاد تازه به دنیا آمده خاطرات انسان 70 ساله را بدهیم همان نوزاد تصور میکند 70 سال زندگی کرده و کم و بیش آن را به یاد هم می آورد. پس ما میتوانیم یک نفر نباشیم و در هر لحظه با خاطرات منحصر به فردی زندگی کنیم اما وقتی در یک لحظه یک نفره خاصیم فقط همان لحظه و لحظه های خاطره شده ی قبلش را به یاد میآوریم و جالب اینجاست که جای شبهه ای برایمان وجود ندارد که سال ها همین شخص بوده ایم.

نگاهم کنید... من سال ها بسط تفکر بالا بوده ام با این تفاوت که روی یک تداخل تصادفی تمام خاطراتم به هم پیچ خورده اند. اعتراف میکنم که دیوان های فراوانی دارم شعر نوشته ام داستان نوشته ام آهنگ ساخته ام نقاشی کشیده ام خطاطی کرده ام ساختمان ساخته ام گله ها را به چرا برده ام شیر گاو دوشیده ام زخمی شده ام زخمی کرده ام کشته ام عشق ورزیده ام خندیده ام و گریه کرده ام. خود من بودم که به ایران تاختم و همه جایش را به آتش کشیدم من بودم که دروازه های ارگ کرمان را گشودم عهد نامه ترکمنچای را امضا کردم قلیان ها را شکستم مشروطه خواستم و مجلس را به توپ بستم ترور کردم اعدام کردم هواپیما ساختم قانون نسبیت را کشف کردم حلاج را به دار کشیدم و روی صلیب ذره ذره جان دادم.

نگاه میکنم به خودم ... که من خدا هستم که من به تنهایی یک جهانم نه به خاطر این که به مرتبه ای رسیده باشم که بفهمم همه چیز منم و در مرکز هستی قرار دارم  بلکه به خاطر این که دریافته ام هیچ چیز نیستم که اصلا جهانی وجود ندارد که مرکزی در کار نبوده و نخواهد بود هیچ اختیاری وجود ندارد چون چیزی برای انتخاب نیست هیچ قدرتی در کار نیست که بی نیاز بودن یعنی همین که خدا بودن غیر از این نیست.

 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :