تبلیغات
جو زده - داستان ، داستانِ مضحکی ست

داستان ، داستانِ مضحکی ست

پنجشنبه 20 بهمن 1390

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، مقاله، 

ماهی قرمز چرخ می زد ، چرخ میخورد

و عاقبت در گوشه یِ تُنگِ خودش مرد

 

با شوق و ذوقش توی تنگش چرخ میزد

آن روز ها که فلس هایش برق میزد

 

آن موقع تنگش خانه ای مخصوصِ او بود

حجمِ درونِ تنگ اقیانوسِ او بود

 

ده بار ، صد بار و هزاران بار چرخید

چون دایره در جبرِ آن دیوار چرخید

 

هر ساعت و ثانیه اش تکرار میشد

کم کم از آن تنگ و جهان بیزار می شد

 

گر چه اسیری بود او در مشت تنگش

دلگرم بود از بی کرانِ پشتِ تنگش

 

با نور صبح ، امید در او ریشه میخورد

میرفت سمتش ، ناگهان به شیشه میخورد

 

گاهی که نور از پنجره به ظرف میزد

با عکسِ خود بر رویِ شیشه حرف میزد:

 

این تنگ کوچک خانه و دنیایِ من نیست

اینجا که میبینی رفیقم جایِ من نیست

 

از شرحِ دنیایم زبانم گر چه گنگ است

دنیای من قدر جهانِ پشتِ تنگ است

 

آن جا که یک قوسِ بلوری ، سد نباشد

آن جا که جبرش ، چرخشی ممتد نباشد

 

آن جا که باشم بی نهایت شاد هستم

در بی کرانش تا ابد ، آزاد هستم

 

ماهی قرمز چرخ می زد چرخ میخورد

تا عاقبت در گوشه یِ تنگ خودش مرد

 

که تُنگ ها تقدیرِ ماهی هاست انگار

هر کس درونِ تنگِ خود ، تنهاست انگار


*********

 معرفی کتاب:


شالی به درازایِ جاده ی ابریشم

کتاب خوبی که خیلی وقت پیش خواندمش. کتاب دارای روایتی بسیار احساسی و مدرن از یک دختر مهاجر ایرانی در فرانسه است.


نویسنده: مهستی شاهرخی      


لینک دانلود کتاب

 



معرفی فیلم:

Dogville

این فیلم برخلاف فیلمی که در پست قبل معرفی اش کردم کاملا چیزیست که هیچ وقت نخواستم نگاهم به جهان مثل آن باشد اما متاسفانه انگار می شود واقعیت حاکم بر دنیای امروز ما را در قالب البته کمی شعار زده ی این فیلم دید.


نویسنده: Lars von Trier                 کارگردان Lars von Trier

محصول سال 2003

 

لینک IMDB


 

*********


توی تردیدِ دوستت دارم

جز تو چیزی مرا دچار نکرد

هیچ دستی به دادِ من نرسید

هیچ عشقی مرا مهار نکرد

 

در سراشیبیَت به سمتِ سقوط

رفتم و توی چاه افتادم

چنگ من ماه را به کف نگرفت

توی چنگال ماه افتادم

 

ماهی قرمزی شدم که مرا

دختر پشت تنگ عاشق کرد

ماهی قرمزی شدم که شبی

گوشه ی تنگ کوچکش دق کرد

 

سال هایی که طی شد از پس هم

همه را بی بهار میدیدم

بی تو این باغ بی تفاوت را

خشک و بی برگ و بار میدیدم

 

کاش روزی دوباره برگردی

تا که از نو زمین نفس بکشد

تا دوباره پرنده ی قلبم

برود ... پر از این قفس بکشد

 

کاش روزی دوباره برگردی

 تا که خورشید ما طلوع بکند

تا که دستی که گفت باید رفت

از نو این قصه را شروع بکند

 

 کاش روزی دوباره برگردی

تا درخت از بهار پر بشود

شاخه ها در شکوفه رقص کنند

باغ از برگ و بار پر بشود

 

کاش مثل قدیم ها می شد

ما دو تا بی قرار هم باشیم

کاش حتی برای یک لحظه

من و تو در کنار هم باشیم...

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :