تبلیغات
جو زده - جان برادر گریه کن...

جان برادر گریه کن...

سه شنبه 12 فروردین 1393

نویسنده: معین امیری | طبقه بندی:شعر، 

1

"جان برادر گریه کن ، پنهان شو در آغوش من"

خواندند این مرثیه را دیوار ها در گوش من

 

عشق است این تابوت که سنگینیش این سال ها

چون وزنه ی وامانده ای افتاده روی دوش من

 

دور از بَرَت هوشم نشد ، زیرا فراموشم نشد

چشمان بی پروای تو زیبای بازیگوش من

 

دوری شبیه کوه ها که کوچکند از دور ها

نزدیکتر گاهی ولی از جسم تا تن پوش من

 

بی آذَرَم ، خاکسترم، دریا گذشته از سرم

باران ببارد هم چه سود بر آتش خاموش من

 

این روز ها گوشم پر است از ناله ی دیوار ها:

"جان برادر گریه کن ، پنهان شو در آغوشِ من"


2

دریغ که همه ی آن چه بود هیچ نبود

گذشت مثلِ باد ، مثلِ دود ، هیچ نبود

 

یکی نبود ،جهان سوت وکور و خلوت بود

 به زیرِ گنبدِ سردِ کبود ، هیچ نبود

 

به نخ نمایی و پوچیِ لحظه ها که زمان

به غیرِ رشته ای از تار و پود هیچ نبود

 

ببین چه بارش سختیست ابرِ دوران را

وگر نه شعله ی ما را فرود ، هیچ نبود

 

به پشت هر در بسته که دست هایِ امید

به لطفِ ایزدِ منان گشود ، هیچ نبود

 

که گفت تا که لفی خسر ان الانسان را

زمان گذشت به خسران و سود هیچ نبود

 

همه درون توهم شناوریم ار نه

سقوط هیچ نبود و سعود هیچ نبود

 

زمان دروغ بود که در ظاهری فریبنده

چنان که با عظمت می نمود ، هیچ نبود

 

درون چشم خودت بین آیینه بنگر

هر آن چه توی دو چشمت نبود هیچ نبود...



← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : معین امیری

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

  • معین امیری

    (38)

  • ← کتابی که می خوانم

    جاودانگی از میلان کوندرا

     

  • تاریخ فلسفه غرب از برتراند راسل

     

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :